#تارا_پارت_176
(. رز. )
نگاهی به چهره خونسرد حامد انداختم و ایستادم.
نگاه پر از نفرتم رو روی چهره آرمان متمرکز کردم و با پوزخند جواب دادم:
_ اومدم به مادرجون سر بزنم،با تو کاری ندارم.
به سنگ اشاره کردم...
و همینطور سارا رو ببینم،اون از اعضای ویژه ما بود و همیشه خاطرش برام عزیزه.
تارا آروم سنگ رو دور زد و پشت سر حامد ایستاد،اما تمام حواسش روی آرمان بود.
دست هایش رو توی جیبش فرو برد و نگاه از تارا گرفت.
رو به من گفت:
_ پس بفرمایید تا خونه همراهیتون میکنم!
اصلا تعجب نکردم از رفتارش،گویا حامد هم مثل من این اخلاق آرمان رو به یاد داشت،لبخند محوی زد و دستش رو دور شونه تارا انداخت.
_ البته آرمان...
نگاهی به تارا انداخت...
بریم دخترم...
ابروهای آرمان بالا رفت، تعجب کرده بود. از تصور اینکه بدونه تارا دختر خودشه و چه رفتاری نشون بده ترس به جونم افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و کنار حامد حرکت کردم.
هم قدم با ما اومد و گفت:
_ چیشد یادی ازما کردین؟
حامد_ میفهمی آرمان،صبور باش.
#282
(. تارا. )
کمرم رو صاف کردم و ایستادم.
به محض اینکه سرم رو بالا آوردم،با دو گوی سیاه چشم تو چشم شدم.
حالا تعریف های رز رو باور میکردم.
چشم های این مرد رو من هر روز صبح توی آیینه اتاقم میدیدم.
من شبیه پدرم بودم!
نگاهم رو از تار های سفید لابه به لایه موهای تیره اش گرفتم و قدم برداشتم.
پشت سر حامد ایستادم و به مرد مقابلم نگاه کردم.
ضربان قلبم رو حس میکردم... از مکالمه بینشون هیچی نمیفهمیدم.
اما چهره های جدی روبروم خبر از یه جنگ جهانی میداد!
حامد دستش رو دور شونه ام انداخت و بهم لبخند زد،گپیا لرزش و ترس وجودم رو حس کرده بود.
به زبان خودم گفت:
_ بریم دخترم
لبخند زدم... باز هم این واژه جادویی!
چقدر دلم میخواست که این مرد مهربون پدرم باشه....
تعجب چهره آرمان نشون میداد که متوجه حرف حامد شده.
خشکی گلوم اجازه نمیداد حرف بزنم. نگاه این مرد ذوبم میکرد،میترسیدم من از آیینه چشم های خودم میترسیدم!
romangram.com | @romangram_com