#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_156
-خب مبارک باشه اما اگه تو بری من دست تنها میمونم
-میدونم واقعا شرمندم
-مطمئنی حرف دیگه ای نمونده
در چشمانم نگاه نمیکند و با سرعت نفسش را بیرون میدهد .
-نه
-باشه پس آخر وقت بیا حساب کتاب کنیم منم مجبورم یک آگهی بدم امیدوارم خوشبخت بشی
-اگه دوست داشته باشین یکی از آشناهامون هست که دنبال کار میگرده بهتون معرفیش کنم
-خب مثل خودت کاری و صادق هست یا نه ؟
-بله من تضمینش میکنم
-اسمش چیه ؟
-ترنم طالب پور
-به کارایی که یک منشی باید انجام بده تسلط داره یا نه ؟
-بله
-باشه پس بفرستش بیاد
-چشم واقعا ممنونم
-خواهش میکنم
بعد از رفتنش نفس عمیقی میکشم از تغییر بیزارم خیلی طول میکشد تا به این منشی جدید عادت کنم .
برمیخیزم باید دلیل این همه بی محلی را بدانم روپوش سفیدم را با مانتوی خودم تعویض میکنم من حتی این حرفه را نیز با اصرار پدرم پذیرفتم اما حالا خیلی دوستش دارم .
کیفم را برمیدارم و از مطب خارج میشوم امروز خیابانها خلوت هستند برای همین زودتر از همیشه میرسم .
romangram.com | @romangraam