#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_150
-چی میخواست ؟
-قربونت برم اون ذره ای برام اهمیت نداره اومده بود زیر زبونمو بکشه .....با مجابی حرف زدی ؟
-آره حله دو برابر قیمت شریک قبلیش بهش دادم
-شیرینی بچه ها رو هم دادی ؟
-آره صندوقدارش بهم قول داد اگه اومد اون چیزایی که گفتی رو بگه عکسشم بهش دادم..... فرهان
-جانم
-مطمئنی کار درستی میکنیم من حس خوبی ندارم
-قربونت برم بهم اعتماد کن همه چیز درست میشه
-باشه
-جیگرتو .....شب خوشگل کن با هم بریم بیرون
-هرچی تو بگی
از پشت خط برایم یک بوسه میفرستد و قطع میکنم نمیدانم چرا اما حرفهایش به دلم نمینشیند فرهان امروز خیلی با فرهان قدیم فرق دارد .
سرم را تکان میدهم بلکه این افکار از سرم دور شود حالا که به پایان نزدیکم نباید خودم را کنار بکشم .
به ساعت مچی ام نگاهی می اندازم میدانم سروین ساعت 8 مطب را تعطیل میکند .
نیم ساعت وقت دارم یک کوچه پایینتر ماشین را پارک میکنم و منتظر مینشینم راس ساعت 8 سروین مطب را ترک میکند خودم را پنهان میکنم تا مبادا مرا ببیند و بدون وقفه ماشین را روشن میکنم .
نباید بگذارم منشی اش قبل از اینکه برسم برود .
نفس عمیقی میکشم و پیاده میشوم با سرعت خودم را به مطب میرسانم همانند کارآگاه ها یقه ی بلند مانتویم را به صورت ایستاده قرار میدهم امروز آرایشم سراسر تیره است و سایه مشکی قدرت حرفهایم را بیشتر میکند .
-خانوم مومنی ؟
romangram.com | @romangraam