#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_147


دختر از جایش برمیخیزد و با نگاهی متعجب سرتا پایم را میکاود او هم باور نمیکند من همسر فرهان هستم .

-میشه بهش بگید خیلی فوریه ؟

-واقعا متاسفم اما گفتن کسی مزاحمشون نشن دارن پرونده های مهمی رو بررسی میکنن

صدایم را بالا میبرم .

-من هرکسی نیستم

-واقعا متاسفم

به سمت درب هجوم میبرم و قبل از اینکه منشی اش به من برسد آن را باز کرده ام .

فرهان پشت میزش نشسته است و با دیدن من لبخند میزند .

منشی برای توجیه موضوع شروع به توضیح میکند .

-ببخشید آقای مهندس من به خانومتون گفتم شما نمیتونید بپذیریدشون اما گوش ندادن

-اشکالی نداره تنهامون بذارید

-چشم

منشی میرود و من نگاه طلبکارم را به او میسپارم اما او میخندد و با دستش به راحتی روبرویش اشاره میکند .

-بفرمایید سروین خانوم باعث افتخاره که هنوز هم منو همسر خودتون میدونید

-مجبور شدم وگرنه در اصل ما هیچ رابطه ای با هم نداریم

-باشه عصبی نشو بیا یک لیوان آب بخور

از روی میزش پارچ پلاستیکی را برمیدارد و کمی آب داخل لیوان یکبار مصرف میریزد و به ستم میگیرد بدون تعارف یکجا سر میکشم برای حفظ خونسردی ام به آن نیاز دارم .

-ازت بعیده که توی لیوان یکبار مصرف آب میخوری و دکور شرکتت قدیمیه


romangram.com | @romangraam