#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_145
-سروین
صدای بم و مردانه ای دارد .
قبل از اینکه برگردم دستمالی را جلوی دهانم میگیرد و من دیگر چیزی به خاطر نمی آورم .
با سردرد عجیبی از خواب میپرم چشمانم سیاهی میروند و سرگیجه دارم به سختی تعادلم را حفظ میکنم و میان چشمان نیمه بازم فرهان را میبینم که با لبخند مرا نظاره میکند و کت و شلوار مارک داری را که برای تولدش هدیه گرفته ام به تن دارد .
باید سرفرصت این تابلو را بردارم دیگر بودنش فایده ای ندارد .
تازه متوجه موقعیتم میشوم من درست در آپارتمانم هستم باورش سخت است اما با لباس خانه روی تخت دونفره مان دراز کشیده ام من الان باید برای افتتاحیه کافی شاپ ارش اونجا باشم .
به سرعت بلند میشوم و سراغ مانتوی زرشکی ام میروم درب کمد را باز میکنم خدای من مانتویم مرتب و تمیز در کاور قرار دارد گویی اصلا به ان دست نزده ام .
فکر دیگری به خاطرم میرسد .باید با دیبا تماس بگیرم حتما او همه چیز را میداند .
خودم را به گوشی ام میرسانم و شماره ی او را میگیرم اما جواب نمیدهد بعد از بوق های متوالی اپراتور میگوید "مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشد ".
چندین بار دیگر تماس میگیرم اما انگار اتفاقی افتاده او به تماس هایم پاسخی نمیدهد .
خدایا چه بلایی سرم اومده اما من مطمئنم که حالم خوبه و همه این اتفاقات در بیداری بوده است نه خواب ......من مطمئنم .
*******
-ببخشید آقا
-خیلی خوش اومدید چه چیزی میل دارید ؟
-ممنون من کار دیگه ای داشتم میخواستم با مدیریت صحبت کنم
-دقیقا با کی؟ آخه دوتا شریک با هم این کافی شاپو راه اندازی کردن
-درسته و دیروز هم روز افتتاحیه بود مگه نه ؟
-نه این کافی شاپ الان دو سالی میشه که شروع به کار کرده
romangram.com | @romangraam