#سولمیت
#سولمیت_پارت_95
من و حسام به عنوان نماینده های دانشجویی زودتر از ساعت شروع دادگاه رسیده بودیم و روی صندلی های راهروی دادگاه نشسته بودیم. یک زوج جوون که میخواستن طلاق بگیرن کنارمون نشسته بودن. معلوم بود هیچ احساسی بهم ندارند. احساسی که بینشون بود چیزی نبود جز خشم و نفرت... به این فکر کردم که زندگی چقدر برای من بی معنیه وقتی قراره با احساسی به اسم عشق رابطه شروع بشه و با نفرت تموم بشه.. دادگاهشون تشکیل شده بود و بلند شدند که به سمت جلسه دادگاه برن.. چشمم به مسیر نگاه حسام افتاد. حسرتی که تو نگاهش بود و به این زوج جوون خیره شده بود.. می دونستم تو این لحظه چی انقدرغمگینش کرده. پدر و مادری که طلاق گرفته بودند و از بچگی فقط سایه ی مادربزرگی بالا سرش بود که اون هم آلزایمر داشت.. کنجکاو بودم درباره ی زندگی شخصیش بیشتر بدونم. اینکه چطوری بزرگ شده. فقط می دونستم پدر و مادرش جدا از هم و تو خارج از کشور زندگی می کنن. بعد آشنایی مون انقدر اتفاقای پشت سر هم افتاد که مجال صحبت کردن درباره ی این مسائل رو نمی داد. از طرفی می ترسیدم پرسیدن این سوالا ناراحتش کنه..
غرق در افکارم و خیره به مسیر نگاه حسام بودم که رو بهم برگشت و با لبخند سرشار از غمش گفت: می خوای درباره ی زندگیم بیش تر بدونی؟
لعنتی! کاش می شد بعضی مواقع برای افکار و احساساتمون یه خلوتی داشته باشیم. نمی خواستم به خاطر فضولیام ناراحتش کنم. ولی.. از یه طرف هم می خواستم هر درد و غمی رو که تو تنهاییای بچگیش کشیده باهام شریک بشه.. شایدم از بچگی شریک شده بودیم بدون اینکه خودمون خبردار باشیم..
با نگاه کنجکاوم جوابش رو دادم. خواست شروع کنه به صحبت از بچگیاش که با شنیدن صدای امید که داشت به سمتمون می اومد حرفاش رو شروع نکرده قطع کرد.
- سلام! چقدر زود رسیدین.. هنوز یه نیم ساعتی به شروع دادگاه مونده..
حسام به ساعتش نگاهی کرد و جواب داد: آره مونده هنوز.
هر سه تامون نگران بودیم که دادگاه چطور پیش می ره و گویی با زود اومدن ما دادگاه به نفع دانشجوها تموم می شه. امید که متوجه نگرانی ما شده بود گفت: نمی خواد نگران چیزی باشین.. الان همه ی مدارک علیه شون هس.. فقط اینکه..
مکثی کرد و نفسش رو بیرون داد.
حسام خیره بهش پرسید: فقط چی؟
امید ادامه داد: ما هنوز نمی دونیم پشت این جریانات کی هست. موضوع به این سادگی ها هم نیست. تو این مدارک هم چیزی از دستای پشت پرده پیدا نشده.. فوقش رئیس دانشگاه رو به اعدام محکوم می کنند ولی اصل کار یه کس دیگس..
- خوب نمی تونن از رئیس دانشگاه اعتراف بکشن؟
- مسئله اینه مدارک ما فقط تو حوزه ی فسادای داخل دانشگاه هست و بدن هیچ مدرکی نمی تونیم کاری بکنیم.
حسام که آرامشی تو چشماش داشت گفت: توکل به خدا. انشالله که دست اونا هم رو می شه.
دادگاه شروع شده بود.
romangram.com | @romangraam