#سولمیت
#سولمیت_پارت_74

- می دونم باورش سخته! ولی واقعیت همینه!

امید که هنوز باورش نشده بود گفت: مگه اینکه یه داستان علمی تخیلی باشه!

- همینطوره.. حتی خودمون هم گیج شدیم به خاطرش.

امید نفسش رو با حرص بیرون داد

- بعد یعنی هر چی تو اینده اتفاق افتاده رو می بینین؟

حسام متفکرانه جواب داد: نه لزوما همه چی.. فقط بعضی اتفاقا.. اکثرا مرگ آدما. بعضی وقتا هم اتفاقای کوچیک دیگه.. مثلا مردن یه بچه گربه.. یا همچین چیزایی.

امید گوشه لبش به نشانه ی پوزخند بالا رفت

- واقعا.. انتظار ندارین که باور کنم؟!

کمی عصبی شده بودم، به جای حسام جواب دادم: همینه که هست! می خواین باور کنین یا نه! نه می تونیم اثباتش کنیم و نه اینکه تکذیبش کنیم! اگه باور نمی کنین می تونین ما رو دستگیر کنین.

دستامو به نشونه ی اینکه بخواد بهمون دستبند بزنه جلو آوردم.

امید که از عصبانیت من بیشتر تعجب کرده بود دستاش رو به نشانه ی تسلیم بالا آورد

- اوکی! اوکی! بابا من تسلیم اصن !

رو به حسام کرد و گفت: عجب دوست دختر عصبی داری!

هر سه تامون خندیدیم و سفارشامون که آماده شده بود رو تحویل گرفتیم و خوردیم.

امید که داشت با نی آبمیوه اش رو هورت می کشید رو بهمون کرد

romangram.com | @romangraam