#سولمیت
#سولمیت_پارت_123


کتری رو گذاشتم که جوش بیاد. از تو یخچال مربای هویج که پدرم خیلی دوست داشت رو همراه با خامه و کره برداشتم و روی میز پذیرایی گذاشتم. نون باگت و دو تا استکان و قاشق مربا خوری هم برداشتم. طبق عادت چهار زانو روی صندلی نشستم.

پدرم هم که در حال آب دادن به گلهای تو آشپزخونه بود بعد تموم شدن کارش اومد و جلو روم روی صندلی نشست. بهم خیره شده بود. من که در حال گرفتن لقمه برای خودم بودم زیرزیرکی نگاهش کردم و لبخندی زدم. بعد گذاشتن لقمه توی دهنم به پدرم چشم دوختم

- بابا جونم! الهی فدات شم! گفتم که چشم!

پدرم نفسش رو با حرص داد بیرون

- باید قول بدی! این طوری نمی شه!

انگشت های کوچیکم رو به هم قفل کردم و گفتم: قول قول! حالا بفرمایید صبحونه میل کنید!

دستش رو دراز کرد و یه تیکه از نون باگت جدا کرد و روش مربای هویج زد. همین طور که لقمه رو تو دهنش می ذاشت رو بهم کرد

- از امشب ماموریت داخل شهرمون قراره شروع بشه. احتمالا نتونم شب ها هم برگردم.

ابروهام ناراحت بهم گره خوردند

- یعنی فقط امروز پیشمونی؟

سرش رو به تائید تکون داد.

صدای سوت کتری بلند شده بود. بلند شد که زیرش رو خاموش کنه.

- عواقب این ماموریت معلوم نیست. نمی خوام نگرانتون کنم ولی خطرناک ترین ماموریتمه. به مادرت که حرفی نمی گم ولی اگه اتفاقی افتاد مراقب مادرت باش

آب دهنمو قورت دادم و با نگرانی پرسیدم: منظورت چیه بابا؟


romangram.com | @romangraam