#سولمیت
#سولمیت_پارت_116

مامانم بدون اینکه بخواد صحبتش رو باهام ادامه بده از کنارم رد شد و به سمت آَشپزخونه رفت تا طبق معمول روزهایی که بابا از سفر برمی گشت ده نوع غذای مختلف درست کنه!

حقا که میگن دوری و دوستی برای مامان بابای من صدق می کنه. وقتایی که از هم دورن دلتنگ هم می شن و دلشون برا هم میره ولی امان از روزهایی که بابا چند هفته پیشمون باشه.. اخرش به جرو بحث و دعوا ختم میشه!

به طرف اتاقم رفتم و روی تختم نشستم. قفل صفحه ی گوشیم رو باز کردم که از حسام خبر بگیرم. جوابی به پیامم نداده بود. حتما مشغول جمع کردن وسایلشه. با یاداوری حرفهایی که دیشب تو پشت بوم بهم زده بود شمارش رو گرفتم و منتظر شدم تماسم رو جواب بده.

جواب نمی داد. چند بار پشت هم شمارش رو گرفتم ولی در اخر به"مشترک مورد نظر پاسخ نمی دهد لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید" ختم میشد. گوشی رو گذاشتم گوشه ی تخت و خودم هم رو تخت نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم.

با خودم گفتم حتما مشغول جمع کردن وسایلشه که گوشیم زنگ خورد. به سمتش پریدم و جواب دادم: الو؟

- سلام. ببخشید یه اتفاقی پیش اومده من عجله ای اومدم فرودگاه..

صدای شلوغی جمعیت تو فرودگاه رو میتونستم از پشت گوشی بشنوم. ترس ناگهانی رفتنش صدام رو لرزوند: داری میری؟ بی خبر؟

- نه.. نه.. بابام داره میاد

- چی؟ پدرت؟ مگه قرار نبود تو بری؟

- مثل اینکه برنامه کاریش رو خالی کرده که خودش بیاد ایران. انگار تو ایران براش ماموریت کاری خورده.

- آهان. که اینطور

- فاطمه زن بابام هم قراره بیاد.. برای اولین بار بعد این همه سال. دعا کن برام بتونم باهاشون بدون پیش اومدن مشکلی روبرو شم

با خودم گفتم اون برای چی می خواست بیاد!

با خونسردی جوابش رو دادم که بیشتر از این، من هم مضطربش نکنم: نگران نباش. تو هیچ اشتباهی نکردی و در قبالشون مسئول نیستی. کسی که باید مضطرب باشه از این که باهات روبرو میشه زن باباته نه تو

حسام سکوت کرده بود و من هم به دنبال کلماتی برا گفتن بودم که مناسب این موقعیت باشن

romangram.com | @romangraam