#سولمیت
#سولمیت_پارت_111
با چشمای مست شده از قطره های اشک که تو چشماش خشک شده بودن و پایین نمی اومدن ادامه داد: من رو سپردن دست خاله ام که اونم دو سال بعدش فوت شد و مجبور شدم با مادربزرگم زندگی کنم. مامان بزرگم کم کم هوش و حواسش رو از دست داد و یه روز رسیده بود که اسم منم یادش رفته بود.
هر روز که از مدرسه و بعدها دانشگاه برمی گردم خونه یه داستان تکراری رو براش تعریف می کنم.. الان شانزده ساله قصه ی خودم و مامان بابام رو براش تعریف می کنم.. بهش می گم که نوه اش هستم. اینکه دختر و دامادش هجده سال پیش طلاق گرفتن.. اسممو بهش میگم اسم خودشو بهش می گم.. هر روز این اتفاق تکرار می شه.. وقتایی که بیرون هستم هم می سپارمش به یکی ازهمسایه ها که از قدیم دوست صمیمی مادرم بود و مامان بزرگ من رو به چشم خاله اش می بینه.
غرق در داستان زندگیش شده بودم و هنوز سوالای زیادی داشتم
- خرج خونه، کارای خونه.. اینا با کیه مسئولیتش؟
- مامانم که یکم بیشتر از پدرم دلش به حال من که اینجا گذاشتن و رفتن می سوزه از همون سالی که رفت یه خدمتکار مورد اعتماد گذاشته برامون و خرجی رو هم مامانم برام می فرسته..
ادامه داد: البته الان خودم کار پاره وقت می کنم کنار دانشگاه. می خوام از این محبتی که تمام این سالا فقط برام درد و رنج داشته و چیزی جز منت نبوده خودم رو خلاص کنم..
- کار پاره وقت؟
- آره. تو چند تا رستوران به عنوان گارسون کار می کنم
چشمام از تعجب گشاد شده بود: گارسون..
لبخندی بهم زد و سرش رو به تائید تکون داد: انتظار نداشتی؟!
سریع خودمو جمع کردم و دستام رو به نفی تو هوا تکون دادم: نه! نه! چه اشکالی داره... از این متعجبم که تا الان متوجهش نشده بودم..
- با دوستای دانشگاهم داریم شرکت می زنیم. به محض فارغ التحصیلی تو شرکت کار می کنم..
حس می کردم ازم ناراحت شده باشه
- حسام منظوری نداشتم.. تو هر جا کار کنی برام عزیزی
romangram.com | @romangraam