#سولمیت
#سولمیت_پارت_108
بدون اینکه قصد کنم پیام براش بفرستم. گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم. صدای بوق گوشی.. بوق گوشی.. بوق گوشی... چشمام رو بسته بودم و منتظر صداش بودم..
- الو فاطمه سلام..
با شنیدن صداش قطره های دلتنگی رو گونه هام اومد
- سلام..
صدام رو بغض گرفته بود
هر دومون سکوت کرده بودیم . نمیدونم اون چند لحظه برای ما چند سال گذشت ولی شنیدن صدای نفس های همدیگمون هم کافی بود!
آخر سر حسام سکوت رو شکست
- میخوای بیام دم خونتون؟ یا... پشت بوم چطوره؟!
خندیدم.
- همونجایی که برای اولین بار اومده بودی که منو نجات بدی و بعدش هم با هزار تا سوال ولم کردی رفتی.. بیشتر شبیه زورو بودی تا یه آدم معمولی!
صدای خندش از پشت گوشی بلند شد
- آره همونجا.. تا یه ساعت دیگه رو پشت بوم می بینمت!
.
.
ساعت رو نگاه کردم. یه ربع به اون یه ساعتی که گفته بود مونده بود. بلند شدم و از تو کمد یه لباس گرم برداشتم. موهای بلند خرماییم رو شونه کردم و به یه سمتم انداختم و روش هودی سفید رنگی پوشیدم. جعبه ی موسیقی رو برداشتم. به سمت آشپزخونه رفتم ودر یخچال رو باز کردم. از تو فریزر مردد بین بستنی یخی مورد علاقم و شکلاتی که موردعلاقه ی حسام بود آخرسر دو تا بستنی شکلاتی برداشتم. از پله هایی که به پشت بوم ختم می شد بالا رفتم و در رو باز کردم. هنوز نرسیده بود .نشستم و توی تاریکی بی انتهای شب به نقطه ای که اون روز توش محو شده بود خیره شدم. انتظار داشتم این بار هم از روی پشت بوم خونه ها بیاد! و البته همین کار رو هم کرد..
romangram.com | @romangraam