#سولمیت
#سولمیت_پارت_106
- ثنا جان! دوست قشنگم! میبینی کلاسا تموم شد! عید داره میاد! چرا چشماتو باز نمی کنی.. می دونی چند وقته منتظرتیم؟!
زیاد طاقت نمی آوردم پیشش بمونم. هر دفعه منو یاد رفتاری که اخرین دفعه باهاش داشتم می انداخت. بلند شدم و گذاشتم با عاطفه تنها بمونه. عاطفه بهتر از من می فهمیدش. حرفای عاطفه جسم بی روح الانش رو بیشتر تسکین می داد. از اتاق بیرون اومدم
- حرفای عاطفه با ثنا که تموم شد برسونش خونه، به جای منم ازش خداحافظی کن.
میلاد که قبل اومدن من دست به سینه ایستاده بود با بیرون اومدنم از اتاق دستاش رو باز کرد و تو جیبای شلوار لی اش گذاشت.
- میخوای بری؟
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم. نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم. که اگه نگاه می کردم دوباره با اون چشمای سبزش می خواست بهم خیره بشه.
چشم به زمین و به کفشای چرمش دوخته بودم
- میلاد می خوام یه چیزی رو بگم قبل رفتن.
به خودم جرئت دادم و بهش نگاه کردم. همونطور که انتظار داشتم با حسرت همیشگی توی چشماش بهم زل زده بود. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: می دونی که عاطفه دوستت داره! الان که ترم آخره و کم کم داریم فارغ التحصیل می شیم... یه فرصت بهش بده. اونم که نمیتونه روراست بیاد هر چی تو دلش هست رو بهت بگه من به عنوان دوست صمیمیش پیش قدم شدم..
ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهش رو ازم گرفت. دستاش رو از جیبش دراورد و آشفته روی موهاش کشید. دندوناش رو از حرص بهم سابید انگار بخواد حرفی که تو دلش هست رو بهم بزنه. رو بهم برگشت ولی لحظه ی آخری حرفش رو قورت داد. برای قبول کردن حرفایی که ازم شنیده بود پلکهاش رو به هم زد: باشه..باشه! اگه تو اینطوری می خوای..
لبخندی زدم.
- مرسی واقعا! و...
ادامه دادم: ببخشید!
خودم هم نمی دونستم برای چی عذرخواهی می کنم! برای حرفی که مدتها تو دلش بود و هنوز بهم نگفته ردش کرده بودم یا برای اینکه با پیشنهاد دادن دوستم بهش دلش رو شکسته بودم!
عذرخواهی کردم و بدون اینکه بذارم جوابمو بده راهرو رو به سمت خروجی بیمارستان طی کردم.
romangram.com | @romangraam