#سولمیت
#سولمیت_پارت_104
اخرین کلاس سالمون هم برگزار شد. بعد عید هم زیاد کلاس نداشتیم و از اونجایی که ترم آخرمون بود بیشتر به کارهای پایان نامه می گذشت تا کلاس حضوری.
بعد کلاس با عاطفه و میلاد به بوفه رفتیم تا اخرین املت خوشمزه ی بوفه رو قبل عید با هم بخوریم، هر چی بود از غذای سلف بهتر بود!
میلاد به سمت بوفه رفت که سفارش بده و من و عاطفه هم روی سبزه های کنار بوفه نشستیم.
عاطفه که داشت با تمام وجود هوا رو داخل ریه هاش می کشید در حالیکه لبخندی از ذوق روی لباش بود گفت: به به! چقدر که حس و حال هوای دم عید قشنگه.. می شه با تمام وجود بکشی تو ریه هات!
چشماشو بسته بود و دستاش رو رو هوا تکون می داد که مثلا هوا رو داخل ریه هاش بده! هر کی از دور می دید فکر می کرد دو تا دیوونه خودشون رو دانشجو جا زدن اینجا نشستن..
دستاش رو رو هوا گرفتم و گفتم: زشته عاطفه! ترم آخر شد تو هنوز از این جلف بازیا نکشیدی بیرون!
- فاطی زندگییی کن! زندگییییییییی! به بقیه چیکار داری! بذار همه هر جور دوست دارن دربارت فکر کنن.. چرا اهمیت میدی به حرف مردم! بذار همه فکر کنن دیوونه ایم!
با انگشت اشاره ام ضربه ای به شقیقه اش زدم: خدا عقلت بده!
- ایشالا خدا عقل رو به من بده پول رو هم به تو!
از حرفش خندم گرفت و گفتم: خوبه خودتم میدونی عقل نداری!
با اومدن میلاد تو جاش جابجا شد و کمی خودش رو جمع و جور کرد. انگار عاطفه ی خل و چل چند لحظه پیش نباشه. می دونستم چه احساسی به میلاد داره.
میلاد سینی املت به دست اومد و کنارمون نشست.
- استاد علیمی هم ول کن نبود! تا دقیقه ی آخر کلاس باید درس میداد.. کم مونده بود بگم شل کن استاد. ولمون کن جون عمت روز آخری! خدا ما رو از دست عجب سیریشی نجات داد.
عاطفه به تائید میلاد گفت: واقعا! خیلی استاد رو مخیه.. هیچی هم از صحبتاش نمی فهمم.
میلاد که برای خودش لقمه می گرفت گفت: هیچکس نمی فهمه
romangram.com | @romangraam