#سولمیت
#سولمیت_پارت_100

- نمی خوای بری دنبال عاطفه؟ به هرحال دوست صمیمیته تو بیشتر از هر کسی درکش می کنی.

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: فعلا که میلاد رفته دنبالش..

در حالی که غذاها رو برای بچه ها تفکیک می کردم که جلوی صندلیشون بذارم ادامه دادم: می دونی حسام! من خیلی رفیق دارم! تقریبا با نصف دخترای کلاس دوست هستم ولی هیچ وقت نتونستم اون چیزایی که تو دلم هست و اذیتم می کنه رو بهشون بگم. نه به خاطر اینکه اونا رو نتونم محرم دوستیمون بدونم! نه ها!..

لب ورچیدم و بعد چند ثانیه تعلل ادامه دادم: نمی دونم.. شاید انقدر شخصیت سرد و خشکی دارم که نمی ذارم کسی از یه مرز مشخصی به این ور باهام صمیمی بشه.. بیشتر مشکل از خودمه..

حسام با چشمای مشکی مهربونش بهم خیره شده بود

- همین سرد بودن جذابت کرده..

پوزخندی به حرفش زدم انگار که باورم نشه

- چه فایده! وقتی هیچکس جرئت اینکه بهم خیلی نزدیک بشه رو نداره!

از پنجره به یه نقطه ی نامعلوم وسط شهر خیره شدم و ادامه دادم: وقتی با این سرد بودنم به بهترین دوستی که داشتم پرخاش کردم و از خودم روندمش. با اینکه می تونستم کمکش کنم و دستش رو بگیرم.. تا اتفاقی براش نیفته..

نفسم رو از شدت خشمی که از خودم داشتم بیرون دادم

- ولی الان.. بی جون رو تخت بیمارستان افتاده!

حسام بدون اینکه حرفی بزنه به نقطه ای که نگاه می کردم خیره شد. اینبار نمی خواست بگه من مقصر چیزی نیستم! نه! فقط بهم اجازه داد که هر جوری که خودم فکر می کنم احساسای این لحظمو براش بروز بدم.

این درکش لذت بخش ترین چیزی بود که تو دنیا می تونست برام وجود داشته باشه.. و به نوعی خشم اون لحظم از خودم فروکش می کرد.

با برگشتن عاطفه و میلاد سکوتمون شکسته شد. رو به عاطفه که داشت با دستمال کاغذی صورتش رو خشک می کرد گفتم: بهتری عاطی؟

عاطفه لبخند زورکی زد

romangram.com | @romangraam