#سیب_دندان_زده_پارت_108


در مقابلش لبخند شیرینی تحویلش دادم .

خیره ام شد .

اخرین خیارحلقه شده را هم در دهانم گذاشتم و‌عقب کشیدم . بشقابم را برداشتم و‌ توی سینک گذاشتم و سری به چای ساز زدم .

صدای عقب رفتن‌صندلی و‌بعد صدای او :خیلی خوش مزه بود دستت درد نکنه خورشید .

لبخندی زدم و نوش جانی گفتم .

-چای منو بیار نشیمن .

سرتکان دادم و رفت .

همچون‌تمامی مردان این خاندان دست به سیاه سفید نمیزد . میز را جمع کرده و ماگ هایمان را پر کردم به طرف نشیمن رفتم .

سینی را روی میز گذاشتم .

-خورشید اون یکی کنترلم از تو‌کشو بیار .

کنترل را برداشتم به طرفش گرفتم .

دستم را گرفت .

-بشین .

-اون ور میشینم تو‌ دراز بکش .

دستم را بیشتر کشید و‌نشاندم و بلافاصله سرش را روی ران پایم گذاشت :بیا با یه تیر دو‌نشون میزنیم .

و ندانست سومین نشانش هم قلب لامروت من بود .

درست در دهانم میزد قلب من . داشت اتش میگرفت بدنم . و این مرد خوب میدانست چه کند با دل یک زن .

بدون حرکتی ...خیلی ریلکس ،ماگ به دست ،قلب در دهان ،سر شاهرخ بر روی پا به فیلم ترکی در حال پخش چشم‌دوخته بودم .و‌این عادی ترین شب زندگی مشترکمان بود ولی این زبان من هم نمیتوانست ارام بگیرد .

زمانی که فیلم تمام شد و سرش را برگرداند و‌خیره ام شد :چند شبه اینجایی؟

ابرو‌بالا انداخت و‌گوشه ی لبش بالا رفت :دو سه ...

نفس عمیق:زنت دیوونه نشه یه وقت .

لبخند زد :میبرمش امین آباد .

-اون تو رو‌نبره تو ، ‌نمیتونی ... ولی با این برنامه ات فکر‌کنم ناراحت بشه .

romangram.com | @romangram_com