#سرنوشت_تلخ_پارت_99

همون موقع یکی نشست کنارم.

سرم‌و برگردوندم.

ستایش بود.

ستایش-منم اومدم یکم خلوت کنم.

سرم‌و تکون دادم.

گوشیم‌و برداشتم و رفتم تو آهنگ هام و یکیشون رو پلی کردم.

به دریا خیره شدم و نفس عمیق کشیدم:

گذشته ها گذشته دوره کن تمام زندگیمو

دیوونگیمو …

هی …

سادگیمو …

بیا برای آخرین دفعه تو ساحلای نمدار

بدون مقصد هی راه بریم و …

قسم به هرچی که تو میپرستی

تو اولین و آخرین عزیزم هستی

قسم به حلقه های اشک توی چشمام

من از تو غیر از تو چیزی نمیخوام

تو خستگیم و زندگیم و مُردگیمی

شبیه حس توی عکسای قدیمی

دوسِت دارم تو دوست نداری عیب نداره

دلِ منم به اون خدا خدایی داره..



ستایش-آوا یک سوال بپرسم.

-اهوم.

ستایش-تا حالا عاشق شدی؟

این همه سوال حالا چرا این؟

-اره.

ستایش-وای راست میگی؟چه حسی داره؟چجوریه؟

یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-اولین چیزی که خیلی آزارت میده اینکه عشقت و با یکی دیگه ببینی.

اینکه بفهمی عشقت یکی دیگه رو دوست داره، ستایش عشق چیز عجیبیه بعضی ها میگن وجود نداره، بعضی ها میگن وجود داره، اما اگه واقعا عاشقش باشی وقتی میبینیش قلبت میره رو دور تند.

ستایش-اها چه جالب.

سرم‌و تکون دادم.

همون موقع صدای سیاوش اومد که ازجا پریدیم.



(سیاوش)

دخترا رفتن لب ساحل.

نگران شدم، شب خطرناکه.

از ویلا اومدم بیرون، رفتم طرفشون.

نشسته بودن رو زمین و اهنگ هم گذاشته بودن.

رفتم جلو تر که صداشون اومد:

(ستایش-آوا یک سوال بپرسم..

-اهوم..

ستایش-تا حالا عاشق شدی…

-اره…

ستایش-وای راست میگی؟چه حسی داره؟چجوریه؟


romangram.com | @romangram_com