#سرنوشت_تلخ_پارت_97

چرا سیاوش بهم چشمک زد؟

شاید بدبخت تیک عصبی داره.

یعنی ممکنه؟

ولی فکر نکنم، تا حالا ندیده بودم اینطوری شده باشه.

اصلا یه چیزیش بود امشب.

همه که غذاشون‌و خوردن، پاشدیم و رفتیم بیرون.

سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم.



همش تو فکر چشمک سیاوش بودم.

وقتی رسیدیم، همه از خستگی به اتاقامون پناه بردیم.

اینطور که معلوم بود مامان بابا ها خوابیده بودن.

سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.



از صبح که الان ظهره، ستایش یک ریز داره غر میزنه بریم بازار.

چون مامان بابا ها دیروز رفته بودن گفتن ما نمیایم،

من و رها هم حال نداشتیم بریم.

کیارش و سیاوشم انقدر ستایش غرغر کرد بهشون، نزدیک بود بزنن تو دهنش.

دیگه رها دلش سوخت و گفت:

-باشه بریم.

آرمانم که حرفش حرف رهاست گفت:

-باشه بریم، یک خریدی هم بکنیم.

منم قبول کردم، کیارش و سیا هم مجبور شدن بیان.

بابا گفت یکی از همکاراشون اومده شمال و یک مهمونی مختصر گرفته، اونا هم شب مهمونی دعوت بودن.

بعد ناهار همه رفتن بخوابن.

با دخترا رفتیم لب ساحل.

حسابی خوش گذشت.

آب بازی کردیم و عکس گرفتیم و اسمامون رو روی شن ها نوشتیم.



وقتی حسابی تخلیه انرژی کردیم برگشتیم ویلا.

بعد اینکه یکی یکی حموم رفتیم، عصر شد و پدر مادرا حاضر شدن و رفتن و ماهم کم کم حاضر شدیم.

موهام‌و از پشت بافتم.

یک تونیک پوشیدم و روش مانتو نخی جلو باز.

شلوار لیمویی هم پوشیدم و شالم‌و انداختم رو موهام.

ستایش-آوا چه تیپی زدی خبریه؟

خندیدم و چیزی نگفتم.

دخترا هم حاضر شدن، از اتاق زدیم بیرون و رفتیم پایین.

اوهه خاک به سرم باز این دوتا قاطی شدن که؟

کیا و سیا حالت معمولی داشتن برای همین معلوم نمی شد کی کیه؟

واقعا ما از رو لباساشون می فهمیدیم.

یکیشون دستش‌و برد بالا گفت:

-بنده کیارش ارجمند هستم و برادرم سیاوش ارجمند.

بلند خندیدیم.

اخیش فضولیمون بر طرف شد.

این دفعه با ماشین بابا میخواستیم بریم، بقیه ماشین ها رو برده بودن و ماشین بابا باقی مونده بود.

***

(کیارش)


romangram.com | @romangram_com