#سرنوشت_تلخ_پارت_200



داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم و چیبس می خوردیم، یکدفعه صدای شکستن چیزی اومد.

ستایش از جا پرید.

-چی..چی بود داداش؟

از جام پاشدم و به طرف اتاق کیارش رفتم.

داد زدم:

-کیارش بس کن دیگه، میگم این در و باز کن، نکنی میشکونمش.

یکم که گذشت صدای چرخش کلید تو در اوم..

سریع رفتیم تو.

دیوونه زده بود آینه اتاقش‌و شکونده.

نشست رو تخت.

سرش‌و گرفت تو دست هاش.

رفتم پایین پاش نشستم.

دستش پر خون شده بود.

ستایش با نگرانی داشت نگاهمون می کرد.

-ستایش برو جعبه کمک هارو بیار.

جواب نداد.

-ستایش با توام.

به خودش اومد و سریع رفت بیرون.

روم رو کردم طرف کیارش.

-نمی خوای بگی چی شده؟

سرش‌و بلند کرد.

چشم هاش دو کاسه خون شده بود.

رگ های قرمز چشمش زده بود بیرون.

-تو با خودت چیکار کردی؟

با صدای گرفته ای گفت:

-حرفت درست در اومد، بازم مثل همیشه شکستم، نابود شدم.

ستایش اومد تو اتاق.

جعبه رو گذاشت کنارم و با نگرانی رو به کیارش گفت:

-داداشی خوبی؟

-ستایش لطفا برو بیرون، ما می خوایم یکم صحبت کنیم.

سرش‌و تکون داد و پاشد رفت بیرون.

رو تخت نشستم.

-خوب بگو؟



همه چی رو برام تعریف کرد.



-واقعا نمیدونم اخه به تو چی بگم، چند بار گفتم این یک پیشنهاد احمقانست؟

کیارش-حالا هرچی که بود رها قبول نکرد رفت، رفت تا بره با آرمان، رفت و پشت سرش‌و نگاه نکرد، رفت و ندید من و ازپا در اورد.

محکم بغلش کردم.

یکم که گذشت از خودم جداش کردم.

دستش‌و گرفتم و شروع کردم به پانسمانش.

-خودت رو جمع کن مامان و بابا بیان خوب نیست اینجور ببیننت، کیارش ببین داداشم من ازت به اندازه ی چند دقیقه کوچیک ترم، اما بهت میگم که رها رو فراموش کن، تا چند روز دیگه قراره زن عقدیه آرمان بشه، پس بهتره فراموشش کنی.



پاشدم و از اتاق زدم بیرون.




romangram.com | @romangram_com