#سرنوشت_تلخ_پارت_194
به حرفشون توجه نکردمو به لباس ها نگاه دیگه ای انداختم، یک لباس چشممو گرفت،تقریبا پوشیده بود.
به خانومه گفتم:
-لطف کنید اونو برام بیارید.
خانومه-باشه عزیزم اون مدل هم عالیه.
باز ارمان دم گوشم گفت:
-رها این زیادی پوشیدس.
اخمی کردم وگفتم:
-اونم زیادی باز بود.
آرمان-وای رها، الان تو عروسی کی بهت نامحرمه؟ من یا زنای تو مجلس؟ زن ومردا رو هم که جدا گرفتیم.
تودلم گفتم تو خودت از صدتا نامحرم برام بدتری.
خانومه اومد جلو گفت:
-حالا عزیزم این لباس روهم برای دل شوهرت بپوش، خوشت نیومد همونی که خودت انتخاب کردی رو میدمت.
وای انگار این دوتا دست به دست هم دادن من و حرص بدن.
از مجبوری قبول کردم و رفتم تو اتاق پرو.
لباسامو در اوردم و با کمک خانومه تنم کردم.
موهامو باز کردم.
وای چقدر قشنگه، خدایی خیلی بهم میومد، مدلش اندامی بود و پشتش بلند، اما جلوی سینم همه باز بود.
خانومه-وای عزیزم چقدر بهت میاد، بیا بریم بیرون، جلو اینه بیرون خودت و نگاه کن، شوهرتم ببینتت.
دلم نمیخواست ارمان ببینتم، اما خانومه همچین هولم داد رو به بیرون که نزدیک بود بیفتم.
آرمان برگشت طرفم و چشم هاش از تعجب و هیرت گرد شد، از بالا و پایین شروع کرد به آنالیز کردنم، احساس کردم دارم از خجالت نگاهش آب میشم میرم تو زمین.
سرم رو انداختم پایین.
آرمان-خیلی خوشگل شدی رها.
تو دلم گفتم خوشگل بودم.
سرم رو اوردم بالاکه کاشکی نمیاوردم، قلبم درهم مچاله شد، کیارش اینجا چیکار می کرد؟
یک گوشه وایستاده بود و من رونگاه می کرد.
نگاهش حسرت، ݝم و دلخوری داشت. اونقدر واضح ک هرکسی با دیدنش متوجه غمش می شد.
ولی فقط من این رو درک می کردم، چون خودمم دچارش بودم.
نگاهامون بهم گره خورده بود که
برق اشک رو تو نگاهش دیدم، اما زود سرش روانداخت پایین که شکستنش رو نبینم، به خودم اومدم و به ارمان نگاه کردم برای اینکه یک وقت برنگرده کیارش رو ببینه گفتم: -آرمان بیا بریم اون ور خودم رو تو آینه نگاه کنم.
آرمان-باشه عزیزم.
خانومه رفته بود تا اون لباس دیگه رو بیاره، جلوی اینه ایستادم به خودم نگاه کردم.
اون روز اعتراف عشقش مثل یه فیلم اومد جلو چشمم، اون شب باید کیارش لباس دامادی می پوشید و کنار من می بود.
یه آه عمیق کشیدم که یکدفعه دستی دور کمرم حلقه شد.
آرمان-نمیدونی رها چقدر خوشحالم که میخوای بشی خانومم، همه چیزم، اروم بوسه ای رو شونم زد که مور مورم شد، سعی کردم خودم رو از حصار دستاش جدا کنم، دلم نمیخواست کیارش تو این حالت ببینتم.
(کیارش)
ازماشین پیاده شدم دنبالشون راه افتادم، نمیدونستم کجا دارن میرن، یکدفعه رهاوایستاد و برگشت.
زود خودم رو پشت درخت قایم کردم. هوف بخیر گذشت، دوباره پشت سرشون راه افتادم، داخل مغازه شدن.
با دیدن لباس عروس هایی که تو ویترین مغازه بود، خشکم زد.
یک نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم.
یکم صبر کردم، مونده بودم برم تو یانه، تصمیم گرفتم برم.
رفتم تو کسی نبود، فقط یک خانومی بود که پشتش به من بود و داشت با تلفن حرف می زد.
سریع رفتم اون ورو خودم رو پشت ستون قایم کردم، خداروشکر کسی تو مغازه نبود، این ور و اون ور رو نگاه کردم که دیدم یک سالن دیگه هم هست.
با قدم های بلند خودمو به اون قسمت رسوندم، پشت دیوارپنهان شدم.
رهارو دیدم که همراه با یک خانوم دیگه وارد اتاق پرو شدن.
romangram.com | @romangram_com