#سرنوشت_تلخ_پارت_186
در همشونو باز کردم.
یکیش دستشویی بود، یکی حموم.
سه تا اتاق داشت.
دوتا اتاق های اول متوسط بود.
در اتاق اخری رو باز کردم.
بزرگ بود، دوتا پنجره هم داشت.
داشتم نگاه می کردم که صدای آرمان از پشتم اومد.
آرمان-اینجا اتاق خوابمونه، برو تو قشنگ نگاه کن، اتاق مشترک من و تو.
تو دلم گفتم به همین خیال باش با تو هم اتاق بشم.
رفتم تو پذیرایی.
آرمان-خب خوشت اومد؟البته می دونستم خوشت میاد، خودم زودتر خریدمش.
با عصبانیت برگشتم طرفش گفتم:
-توکه همه کارارو انجام دادی، پس چرا من و اوردی؟نظر من مهم نبود؟اصلا اینجا خوب نیست.
آرمان چراغ هارو خاموش کرد و گفت:
-میدونم برا حرص دادن من داری میگی، اما ته دلت خوشت اومده خانومی.
خم شد و گونمو بوسید و از در رفت بیرون و سریع گفت:
-پایین منتظرتم، خونت رو خوب نگاه کن، کلید رو دره قفلش کنی حتما.
با عصبانیت پامو کوبیدم رو زمین.
-چندش بی ادب، بی شخصیت.
سریع دستمو کشیدم رو لپمو پاکش کردم.
از خونه زدن بیرون و تمام حرصمو رو در خالی کردم.
(سیاوش)
رسیدم شرکت، از ماشین پیاده شدم.
با تعجب به آوا نگاه کردم، اینجا چیکار می کرد؟
رفتم طرفش.
-آوا؟
برگشت طرفم.
-سلام خوبی؟
آوا-سلام ممنون تو خوبی؟
-بد نیستم، اینجا چیکار میکنی؟
آوا-هیچی بابا تو خونه یک چیزی جا گذاشته بود، گفت براش بیارم.
-اما بابات که امروز جلسه داره؟
آوا-اره گفت منتظرش بمونم.
-باشه بیا بریم بالا.
رفتیم تو رو به اوا گفتم:
-تا وقتی بابات بیاد، بیا اتاقم تنها نشین.
آوا-نه مزاحم نمیشم.
-نیستی بیا.
به طرف اتاقم راه افتادم، اوا هم پشت سرم اومد.
در و باز کردم رفتیم تو.
کتمو در اوردم و انداختم رو صندلی.
اوا هم نشست.
منم روبه روش نشستم.
romangram.com | @romangram_com