#سرنوشت_تلخ_پارت_184
سیاوش-فردا پس فردا وقتی کارت عروسیشون رسید به دستت، میفهمی چه حماقتی کردی.
با عصبانیت از رو تخت پاشدم و گفتم:
-سیاوش تو درک نمیکنی، تو عاشق نشدی ببینی چه حالی دارم، نمیفهمی سیا نمیفهمی.
سیاوش-باشه اصلا من هیچی نمیگم، الان میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم.
سیاوش اومد جلو و کنارم نشست.
-کیارش هرکاری خواستی بکنی، هرکاری لطفا من و در جریان بزار و هیچ کاری هم نکن به صلاح هیچ کس نباشه.
سرمو تکون دادم.
پاشدو از اتاق رفت بیرون.
خدایا باید چیکار کنم من؟
دلم میخواد آرمان رو تاجایی که جا داره بزنمش.
(رها)
صبح که پاشدم، بعد از اینکه مامان صبحانه تو حلقم کرد، از خونه زدم بیرون.
منتظر آرمان وایستادم.
بعد چند دقیقه ماشینش جلو پام ترمز کرد.
درو باز کردم و نشستم.
آرمان-علیک سلام.
-سلام.
آرمان-خوبی؟
از بیخیال بودنش بیشتر حرص می خوردم.
سرمو تکون دادم.
آرمان-خب اول کجا بریم؟
شونه هامو به معنای نمیدونم بالا انداختم.
آرمان-زبونتو موش خورده؟
چیزی نگفتم.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
از مسیری که می رفت فهمیدم اول داره میره جواب ازمایش رو بگیره.
البته منفی مثبت بودنش برام فرقی نداره.
بعد چند دقیقه، ماشین رو نگه داشت و پیاده شد.
منتظرش موندم.
اصلا انشاءلله که منفی باشه، اینطوری بهتره.
چقدر طول کشید.
در ماشین باز شد و نشست.
منتظر بودم حرفی بزنه، اما ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
دیدم چیزی نمیگه اعصابم خورد شد. گفتم:
-خب؟
romangram.com | @romangram_com