#سرنوشت_تلخ_پارت_167
آرمان-وقتی نتیجه تهدیدام رو دیدی، اون موقع فکر کنم نظرت عوض بشه.
رها-من هیچ وقت نظرم عوض نمیشه، ببین من شمرده شمرده بهت میگم، من تو رو دوست ندارم.
ندارمش رو با داد گفتم که یهو پشت تلفن، عربده ای زد که ناخودآگاه تلفن رو از خودم دور کردم.
آرمان-دهنت رو ببند، تو مال منی و هیچ کاری هم نمی تونی بکنی، چیه نکنه پای یکی دیگه درمیونه، به خدا زندش نمیزارم رها، ببین کی گفتم، این حرف های مسخره رو هم از ذهنت بریز بیرون.
یهو قطع کرد، یک لحظه از تهدیدش ترسیدم، اما وقتی فکر کردم آرمان منو دوست داره و هیچ وقت به کسی که دوستش داره آسیب نمیرسونه، این فکر های بیخیال و پوچ رو از ذهنم بیرون کردم.
همون لحظه مامان صدام زد، رفتم پایین که مامان گفت:
-راستی زن عموت زنگ زد، گفت برید واسه خرید جهاز، دیگه کم کم باید وسایلت رو اماده کنیم.
یک لحظه تصویر کیارش و گرمای اغوشش اومد جلوی چشم هام.
با قاطعیت گفتم:
-نه الان نمیشه.
مامان-چرا نمیشه؟
-مامان همین که گفتم، من خیلی درس دارم، هروقت سرم خلوت تر شد بهت خبر میدم، فعلا هم دیگه حرف جهاز رو جلوی من نیارید.
مامان با بهت بهم نگاه کرد.
از قاطعیت کلامم که تاحالا با هیچ کس این طوری حرف نزده بودم جا خورد.
سریع رفتم توی اتاقم و درش رو قفل کردم و سعی کردم ذهنم رو آروم کنم.
دفتر و کتاب هام رو، روی زمین پهن کردم و شروع کردم به درس خوندن که ذهنم یکمی آزاد بشه.
هرکار می کردم نمی تونستم تمرکز کنم، با عصبانیت خودکار رو پرت کرد به سمت در که صدای بدی داد.
از عصبانیت خودم رو پرت کردم روی تخت.
امروز با کیارش کلاس داشتم.
یک حالی عجیبی درونم به وجود اومده بود.
مامان کار خودشو کرد و گفت، تو که باهام نمیای، خودم میرم واست خرید جهاز.
مهدیس-رها تو چند وقته چته؟اصلا تو باغ نیستی؟
-نه فشار درس ها زیاد شده.
مهدیس-نکه تو خیلی میخونی؟
خندیدم و چیزی نگفتم.
مهدیس-چه خبر از شوهرت؟
یک کوچولو اخم هام رفت تو هم.
-هیچ خبر.
در کلاس باز شد و کیارش اومد تو.
بعد از سلام، شروع کرد به درس دادن.
زیر زیرکی متوجه نگاهاش می شدم.
یکم که از کلاس گذشت، کیارش یک کار گروهی به هممون داد انجام بدیم.
همه مشغول بودن.
کیارش هم یکی یکی کنار بچه ها می رفت تا سوالی داشتن بپرسن.
به من و مهدیس که رسید، بهم لبخندی زد و آروم که کسی نفهمه لب زد:
-خوبی؟
سرمو تکون دادم.
دیگه کارهامون تا اخر کلاس تموم شد.
این روزها اصلا حوصله دانشگاه رو هم نداشتم.
کلاس بعدازظهرمو پیچوندم و از دانشگاه زدم بیرون.
داشتم به سمت خیابون می رفتم که یک ماشین جلو پام ترمز کرد.
romangram.com | @romangram_com