#سرنوشت_تلخ_پارت_165

تا خونه ما، هیچ حرفی بینمون ردُبَدَل نشد.

دم در خونمون ایستاد، قبل از اینکه در رو باز کنم و پیاده بشم سرم رو پایین انداختم وگفتم:

-مرسی، امشب اگه نمیومدی نمیدونم چه اتفاقی برام می‌افتاد، خداحافظ.

قبل از این که پیاده بشم دستم رو گرفت و احساس کردم یک جسمی نرم و پرحرارت به دستم برخورد کرد.

مثل برق زده ها سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.

هنوز لبش روی دستم بود، اولین باری بود که داغ شدم و حسی بهم دست داده بود که تاحالا هیچ وقت چنین حسی بهم دست نداده بود.

تو چشم هاش خیره شده بودم، به خودم اومدم سریع دستم رو کشیدم

که گفت:

-مراقب خودت باش خداحافظ.

آروم گفتم خداحافظ و پریدم بیرون..



پام رو توی خونه گذاشتم و در رو بستم که صدای جیغ ماشین، خبر از رفتن کیارش می داد.

دستم رو روی قلبم گذاشتم، مثل گنجشک می زد.

با انگشت اشارم جایی رو که کیارش بوسیده بود لمس کردم.



با دو رفتم توی خونه به مامان سلام دادم.

مامان-کجا بودی تو دختر؟ شام خوردی؟

تمرکزم رو کلا از دست داده بودم و اشتهام کور شده بود.

-آره مامان جان، لطفا بزار فردا بهت توضیح میدم.

سریع رفت توی اتاقم، با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم.

برای واقعا برام سوال بود، چرا کیارش دستم‌و بوسید؟چرا بغلم کرد؟واقعا چرا؟شاید از روی ترحم بوده، اما بوسش نمیتونه برای این باشه، یعنی ممکنه کیارش بهم حسی داشته باشه؟

وای رها، باز با یک بغل و یک بوس رو دستت خیالاتی شدی؟

انقدر به کیارش و بوسه اش و آرمان فکر کردم که نفهمیدم چه طوری خوابم برد.



(کیارش)

از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.

اصلا احتمال نمی دادم رها به آرمان علاقه ای نداشته باشه.

پس صددرصد از هم جدا میشن، چون عشقه یک طرفه به جایی نمیرسه.

درو با کلید باز کردم، رفتم تو.

چراغ ها خاموش بود.

داشتم به سمت اتاقم می رفتم که سیاوش مثل جن جلوم ظاهر شد.

-چرا نخوابیدی؟

سیاوش-خوابم نبرد، کجا بودی؟

رفتم تو اتاقم، سیاوش هم پشت سرم اومد درو بست.

-جایی بودم.

سیاوش-نصف شب کجا؟

برگشتم طرفش‌وگفتم:

-پیش رها بودم.

یکدفعه سیاوش گفت:

-چی؟نگاه کیارش من به کارای تو کاری ندارم، اما ببین داداشم، میدونی اگه آرمان بفهمه ممکنه مشکل پیش بیاد؟

-مهم نیست برام.

سیاوش-حالا چی گفتین؟اصلا چرا باهاش رفتی بیرون؟

-بهم زنگ زد، گم شده بود، سریع رفتم پیشش.

سیاوش با تعجب نگاهم کرد.

با خودم گفتم بهش بگم، شاید خوب باشه.

خوشحالیم‌و باید با یکی تقسیم کنم.


romangram.com | @romangram_com