#سرنوشت_تلخ_پارت_159
گفت:
-ببین چجوری از آدم حرف وا میکشی بچه؟
احساس کردم تو چشم هاش اشک جمع شد.
آرمان و گریه؟
امکان نداشت.
یعنی انقدر عاشق رها بود که به خاطرش تو چشم هاش اشک جمع میشه؟
نمیخواستم اشکشو ببینم، ناخواسته خم شدم طرفشو.
محکم بغلش کردم.
عطرشو بلعیدم.
وای چه جای گرمی.
کاشکی اینجا همیشه مال من می شد.
آرمان دستشو کشید رو سرم و گفت:
-ممنون ابجی کوچولو، حالا برو دیگه نصف شب پاشدی اومدی، یک عالمه هم ازم حرف وا کشیدی.
دلم نمیخواست ولش کنم، این اولین بار بود انقدر بهش نزدیک شده بودم.
ناچار ازش جدا شدم.
آرمان-نمیری؟
سرمو تکون دادم.
-چرا..چرا..خب من برم دیگه شبت بخیر.
آرمان-شبت بخیر.
*
یواش رفتم تو اتاقم.
قلبم به شدت تند می زد.
یه حس عجیبی داشتم.
رفتم رو تختم دراز کشیدم.
با فکر کردم به آرمان خوابم برد.
(رها)
تو این چند وقت آرمان رو اصلا ندیدم، یعنی اصلا نیومد دیدنم.
برام تعجب آور بود چرا زنگ هم نزده، حتما ناراحته ازم.
نسرین خانوم ایناهم اومدن دیدنم.
مامان و بابا هم بازم از کیارش تشکر کردن.
اصلا اونشب یک جوری بود، کیارش تو خودش بود و هراز گاهی نگاهم می کرد.
سیاوش هم یک جور عجیبی که نفهمیدم نگاهم می کرد.
به خودم شک کردم، شاید اتفاقی افتاده.
آوا از پله ها اومد پایین.
-میگم آوا جواب کنکور کی میاد؟
-هفته ی دیگه اینا میاد فکر کنم.
سرمو تکون دادم.
-میگم آوا.
آوا-هوم؟
-یک چیزی ازت بخوام؟
آوا-بگو ببینم حالا.
-من که دستم بستست، میای موهامو ببافی؟
آوا-باشه.
romangram.com | @romangram_com