#سرنوشت_تلخ_پارت_153

اشکم خواست بیاد که جلوش‌و گرفتم.

رها خواب بود.

مامان همینطور داشت می بوسیدش.

بابا هم دستش‌و گرفته بود.

تازه متوجه کیارش شدیم.

کیارش سلامی کرد.

بابا-سلام پسرم چی شده؟کجا تصادف کرده؟با ماشین بوده؟

کیارش-والا نمیدونم، فکر کنم یک ماشین بهش زده و فرار کرده، من داشتم به سمت ماشینم می رفتم که رها رو اینجور دیدم، زود اوردمش بیمارستان.

مامان-خدا خیرت بده پسرم.

کیارش لبخندی زد.

مامان-وای به آرمان طفلی هم خبر بدید.

بابا-اره من برم با دکترش صحبت کنم به آرمان هم زنگ میزنم.

مامان بازم شروع کرد به گریه کردن.

رفتم جلو.

دست مامان رو گرفتم تو دستم.

-آروم باش مامان، خداروشکر اتفاق بدی نیفتاده.

با این که دل خوشی ازش نداشتم ولی بازم خواهرم بود هم خونم بود، دلم واسش می سوخت.

پرستار اومد تو و سرمش‌و چک کرد و رفت.

یکم گذشت که رها چشماش‌و باز کرد.

سریع رفتیم نزدیکش.

(رها)

آروم چشمام‌و باز کردم.

به مامان که داشت تند تند باهام حرف می زد نگاه کردم.

همه ی اتفاقات مثل یک فیلم از جلو چشم هام گذشت.

(یک ماشین زد بهم، صدای آدما که ازم می پرسیدن حالت خوبه؟

صدای کیارش که با نگرانی صدام می زد ،اما حال صحبت نداشتم، همه ی اینا به دو ثانیه از ذهنم خطور کرد)

به پاهام و دستام خیره شدم.

شکسته بود.

مامان-رها حالت خوبه دخترم؟

چشمام‌و به معنای آره تکون دادم.

به آوا نگاه کردم که با نگرانی بهم خیره شده بود.

به کیارش نگاه کردم که با یک لبخند خاصی نگاهم می کرد، اما تا نگاهش کردم لبخندش‌و خورد.



بعد تقرییا نیم ساعت، در اتاق باز شد و آرمان اومد تو.

با همه سلام کرد و اومد جای تخت.

‌آرمان-رها خوبی؟

-اره خوبم.

آرمان-چرا زودتر خبرم نکردی؟

کسی چیزی، نگفت.

بابا-باید یک شب دیگه اینجا باشی، بعد مرخصت میکنن، تا دوسه ماه فکرکنم خونه نشین بشی.

با ناراحتی سرم‌و تکون دادم.

کیارش اومد جلو و گفت:

-خب من برم دیگه امیدوارم بهتر بشی.

لبخندی بهش زدم و گفتم:

-خیلی ممنونم بابت کمکت.

کیارش-خواهش میکم کار خاصی نکردم.


romangram.com | @romangram_com