#سرنوشت_تلخ_پارت_149
چندتایی از عمومی هارو جواب دادم ،
تخصصیا رو به جز پنج شیش تا، دیگه هیچی خاطرم نبود، به جاش صحنه ای که حالمو دیشب گرفته بود جلو چشم هام بود.
از حوزه اومدم بیرون.
یعنی گند زدم.
داشتم به سمت خیابون می رفتم که سیاوش رو دیدم.
اونم متوجه من شد، اومد جلو.
سیاوش-سلام خوبی؟
-سلام ممنون، منتظر ستایش هستی؟
سیاوش-اره…امتحان خوب بود؟
-اره بد نبود، خب من برم دیگه خداحافظ.
اومدم برم، سیاوش بازومو گرفت، مثل برق گرفته ها برگشتم طرفش.
سیاوش-کجا سرت و انداختی داری میری، صبر کن ستایش بیاد میرسونمت.
-نه ممنون خو…
همون موقع ستایش اومد، پرید بغل سیاوش.
ستایش-وایی داداش، نمیدونی چقدر خوب بود.
سیاوش سعی داشت ستایش رو از خودش جدا کنه..
سیاوش-خیلی خب باشه، حالا برو اون طرف تر زشته.
ستایش انگار تازه متوجه من شده باشه برگشت طرفم.
ستایش-عه اوا سلام، چطور دادی؟
-سلام بد نبود.
سیاوش-خیلی خب سوار شید بریم.
ستایش رفت جلو نشست، منم عقب.
راه افتادیم.
سرمو به شیشه تکیه داده بودم.
ناخداگاه سرمو برگردوندم که با سیاوش چشم تو چشم شدم.
از تو آینه داشت نگاهم می کرد.
بعد چند دقیقه سرمو به معنای چیزی شده تکون دادم.
یک لبخند زد و به راهش ادامه داد.
با تعجب به آینه نگاه کردم.
الان خندید؟چرا؟به من خندید؟
اینم دیوونست بابا.
وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم و پیاده شدم.
درو باز کردم رفتم تو.
یکم دلم گرفته بود.
همه وقتی کنکور دارن میان دنبالشون، اون وقت من باید خودم بیام خونه.
رفتم تو که رها و مامان پریدن جلوم.
مامان-چی شد؟خوب بود؟بگو دیگه.
رها-قبول میشی؟حرف بزن دیگه.
-ای بابا خوب صبر کنین از راه برسم.
سرمو انداختم پایین و گفتم:
-بد نبود.
مامان نفس عمیقی کشید و رفت.
بابا هم زنگ زد بهم و همون سوال های مامان رو پرسید.
استرس زیادی داشتم.
romangram.com | @romangram_com