#سرنوشت_تلخ_پارت_127
ارام بخشه.
دوست دارم تا ابد همینجا نگهش دارم.
با تکونی که خورد مجبوری دست هام رو باز کردم.
رفت بیرون از اتاق.
ارامش گرفته بودم.
بغلش ارومم کرد.
میدونم نامزد داره، ولی این حس وحال دست خودم نیست.
دیگه نمیتونم به خودم دروغ بگم.
اره من عاشقش شدم.
دوستش دارم.
براش می میرم.
اما دستم به هیچ جا بند نیست.
این یک عشق، ممنوعه است.
هیچ وقت نمیتونم با رها باشم.
اون تا چند وقت دیگه قراره با آرمان ازدواج کنه.
شاید بهترین کار این باشه که فراموشش کنم.
اما نمیشه، میدونم نمیشه.
وسایلامو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
کلاس هام تموم شده بود.
باید می رفتم شرکت.
همینطور که داشتم به سمت خروجی می رفتم رها رو دیدم که تو بوفه با مهدیس نشسته بود و سرشو گذاشته بود رو میز.
مهدیس هم تند تند داشت باهاش حرف می زد.
این دختر رو چجوری میشه فراموش کرد؟
(رها)
سرمو به شدت از رو میز بلند کردم و به مهدیس توپیدم:
-آی مهدیس یک دقیقه فک رو ببند،
هی یه ریز داری پشت سر هم حرف میزنی..
مهدیس-خب خر بیشعور،نفله،بنال،تو اون اتاق لامصب چی شد تو با این حال اومدی بیرون؟
-مهدیس تروخدا ول کن.
از جام پاشدم و به سمت خروجی رفتم.
مهدیس همینطور صدام می کرد.
سوار ماشین شدم.
خدایا من چم شده.
چرا انقدر کلافه ام.
دلم میخواست گریه کنم.
نفس عمیق کشیدم.
ماشین و روشن کردم، به سمت خونه رفتم.
حوصله ی کلاس بعدی رو نداشتم.
در و باکلید باز کردم.
کفشامو در اوردم.
مامان-رها تویی؟
romangram.com | @romangram_com