#سرنوشت_تلخ_پارت_125

چنان با تحکم گفت، خندم گرفت.

رفتیم تو کلاس خضری.

با اون اخم رو صورتش، دوثانیه بعد ما وارد شد یه نفس راحت کشیدیم که گیر این غول بیابونی نیوفتادیم.

بعد یک ساعت و نیم، بدون وقفه جزوه نوشتن، کلاس‌و تموم کرد.

مهدیس-وای خدا، رها مردم از گشنگی بریم بوفه.

تا کلاس بعدی که با کیارش بود نیم ساعت وقت داشتیم.

رفتیم بوفه، شیرکاکائو وکیک سفارش دادیم.

مهدیس-رها اخرش نگفتی، چرا دوجلسه کلاس استاد ارجمند نیومدی؟

حالا چی بگم به مهدیس، ول کن نیست.

-امم…چیزه خب حوصله نداشتم، این روزا کلا به زور میام دانشگاه.

مهدیس-نمیدونی کیارش چقدر بداخلاق بود، همین بهتر نبودی.

کیارش وبداخلاقی؟!

تعجب کردم، حتما چیزی شده که حتی مهدیس میگه بداخلاق.

اصلا به من چه.

-مهدیس بریم سرکلاس دیگه.

استرس تموم وجودم رو گرفته بود.

نمیدونم دلیلش اینه که بعد مدتیه که میبینمش؟ ولی چرا باید اینطور بشم.

با ورود کیارش نفس تو سینم حبس شد.

منکر اینکه چقد دلم براش تنگ شده بود نمی تونستم بشم.

صورتش خیلی جدی بود، مهدیس راست می گفت، نمیدونم از کجا بفهمم چش شده.

حضور غیاب کرد.

من که گفتم بله، با مکث نگاهم کرد.

حس کردم یک لبخند کوچولو اومد رو لباش.

چقد این لبخنداش به دل میشینه.

موقع درس دادن مثل همیشه بود، از لحظه ورودش بهتر شد.

نمیدونم چقد زل زده بودم بهش که صدام کرد:

-خانم راد.

-بله استاد؟

با لبخند نگاهم کرد.

کیارش-کجا سیر می کنید؟

خجالت کشیدم که متوجه نگاه خیرم شده.

_ببخشید حواسم پرت شد.

سرش‌و تکون داد وادامه درس رو گفت.



دیگه مشغول نوشتن جزوه شدم تا وقتی که کیارش گفت:

-خسته نباشید، بقیش بمونه برای جلسه ی بعد و شما خانم، بیایین دفترم.

تعجب رو تو چشم هام دید که ادامه داد:

-به خاطر توضیح دو جلسه غیبت.

مات ومبهوت شدم، حالا چی بگم؟

به طرف دفترش رفتم.

به مهدیس گفتم تو حیاط منتظرم باشه.

بازم همون استرس، تموم بدنم رو گرفت دست هام می لرزیدن.

در زدم.

با صدای بفرمایید رفتم تو.

-سلام.

خندید


romangram.com | @romangram_com