#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_171

_ایییی واای خوب شد گفتی....منم هیچی ندارم

_فردا بیام دنبالت بریم ی گونی برنج بگیریم تنمون کنیم؟؟!

_گونی برنج رو تو باید بپوشی

_لابد تو هم باید لباس ابریشم بپوشی

_پ چی پ؟!

_زر نزن بابا....حالا بیام؟؟!

_اره خبرت بیا...به مهسا هم بگو اگه میخواد بیاد..

_خودم حواسم هست....هماهنگ میکنم باهاش

_اوکی کار نداری بری بمیری؟؟!

_نه برو گمشو...بای

_بای

گوشی رو قطع کردم و زدم زیر خنده....هر وقت با این پری دیونه تلفنی حرف میزنم همینه....اووووف

ی نگاه به ساعت انداختم یک ربع به پنج بود....گوشی رو پرت کردم روی میز...دفتر کتابمو جمع کردم و رفتم تو اتاقم که حاضر بشم تا وقتی سیاوش اومد الاف نشه و غرغراش شروع نشه.....

از اتاق که رفتم بیرون دیدم صدای سیاوش و نازی جون میاد....واااا این چرا اینقدر زود اومد؟!؟!!

طبقه ی پایین بودن و داشتن باهام حرف میزدن....

_نازی جون:خیلی خوشحالم که اینقدر رابطتون باهم خوبه....خوبه که حالا که بابات حواسش به دخترش نیست حداقل تو حواست بهش هست

_سیا:نازی جونم من که گفتم شما نگران نباش...من جونم به جون اون پیشی که شما به دنیا اوردی وصله،نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره...ولی بهتره با فرهاد حرف بزنی...هیچ چی جای پدر رو نمیگیره...

_نازی جون: باشه پسرم باهاش صحبت میکنم

الهی خودم ی نفری دورت بگردم که اینقدر نگران منی....الهی آبجی فدات بشه عزیزمم...من تورو که دارم اصلا مگه غمی هم دارم؟؟!!!

با خوشحالی داد کشیدم:دارید راجب چی میحرفید؟؟!!به منم بگید؟؟!!

بعدم رفتم وایسادم کنار سیاوش

_نازی جون:گوش وایساده بودی شیطون؟!

_هستی:نه به مرگ خودم....

سیاوش دستشو گذاشت پشت کمرم منو به خودش فشار داد و گفت:پیشی من بچه خوبیه مامان جون...از اینکارا نمیکنه


romangram.com | @romangraam