#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_223

- من از زندگیم راضی نیستم . زندگیم شده بازار شام . هر کسی می یاد و میره . هر کسی دوست داره توش دخالت می کنه و من واقعا کم آوردم

- چیزی شده کیاوش ؟

لیوان و تو دستش بازی میده

- خیلی چیزا شده روژان . من نمی دونم واقعا از پس کی باید بربیام . من زندگی آروم می خوام ، زندگی خودمو . نه اینکه اطرافیانم منو با کاراشون تحت نظر بگیرن و از دور برام تصمیم بگیرن

نمی دونستم منظورش مامان بود یا یه آدم دیگه ولی در اصل موضوع فرقی نمی کرد ، کیاوشم مثل من بود و نمی خواست کسی تو زندگیش دخالت کنه

- به خاطر حرف هایی که مامان به بهار زد ناراحتی ؟

نگاهم میکنه ، انقدر نگاهش سنگین که احساس می کنم دارم می شکنم

- نمی دونم چی گفت ولی این یدونه اشه ، ولی مهمترینش نیست

- من با بهار مشکلی ندارم ، یعنی در اصل من یهو افتادم وسط زندگی شما دو تا

هنوز داره نگاهم میکنه ، به خودم جرات می دم و نگاهش میکنم و می خوام یه جورایی بحث و عوض کنم

- بهار خیلی خوشگله

- آره خیلی خوشگله

- قبول کرد

- چی رو ؟

- اینکه باهات ازدواج کنه


romangram.com | @romangram_com