#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_216
- مطمعنا تو میدونی چند ماه پیش که قضیه فوت شدن پسر ، برادرم شوهرم پیش اومد و بعد یه سری اتفاق هایی که بعد اون افتاد که منجر شد به عقد روژان و کیاوش .
سرشو تکون میده
- بله در جریان هستم
- خوب همونجوری که خودتم میدونی عزیزم ، الان روژان زن کیاوش و عروس منه
حالت صورتش عوض میشه
- البته فقط تو شناسنامه دیگه .
مامان لبخند زیبایی به بهار میزنه
- ببین بهار جان ، می خوام شرایط روشن باشه واست که خوب تصمیم بگیری . روژان الان شرعا و قانونا زن کیاوش ، خوب با هم تو یه خونه زندگی میکنن ، چطور بگم ممکنه که یه سری مسائل پیش بیاد
خجالت می کشم ، سرمو میندازم پایین و خودمو با انگشتام سرگرم میکنم
یه لحظه نگاهم می یوفته به بهار . اخم کوچکی میشینه رو ابروهاش ولی من ریلکس نشستم البته با کمی خجالت . مامان داشت حرف هایی که از دیروز آماده کرده بود به بهار بگه می گفت .
- متوجه منظورتون نشدم
- روژان عروس منه و من دوست دارم که یه نوه داشتم باشم . البته نوه دارم ولی دوست دارم نوه ی پسری مو هم ببینم .
تو موقعیت بدی قرار گرفته بود . خوشحال نبودم از اینکه بهار تو موقعیت بدی بود ولی ناراحتم نبودم . ناراحت بهار نبودم چون هیچ کس ناراحت من نبود .
- ببخشید
- میدونی بهار جان ، من نمی خوام شما رو تو منگنه قرار بدم و به اجبار بخوام تا پسرم ازدواج کنی
romangram.com | @romangram_com