#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_107
اماده از اتاق در می یام بیرون . هنوز خوابه .
میرم سمت در و از خونه در می یارم بیرون . دمه نگهبانی کلید ها رو می دم به احمدی و میگم که اگه خانمی از دوست های همسرم اومد بهش بده .
مجتمع ما زیادی در و پیکر داشت ولی نمی دونم چرا دیروز اون اتفاق افتاده بود . راجع به دیشب که ازش پرسیدم می گفت که میخواستن به زور وارد خونه بشن که مامور ها واسه سرکشی به بقیه طبقات رسیدن و اجازه ندادن . به احمدی سفارش میکنم اگه مشکلی پیش اومد حتما بهم زنگ بزنه و راه می یوفتم سمت دفتر یکی از دوستام که اونا یه جلسه کاری داشتیم .
روژان
با صدای گلسا که اسممو صدا میکرد چشمهامو باز میکنم ولی از زور خواب نمی تونم باز نگهشون دارم و دوباره می بندم
دوباره دارن صدام میکنن ولی صدای گلسا نیست ... چند لحظه زول میکشه تا چشمهام باز ، باز بشه و اطراف وو ببینم .
- بیدار شدی پس ؟
با گنگی به گلسا و سرحر که بالای سرم نشستن نگاه میکنم . چی میگفتن اینا ... دوباره دراز میکشم
- نخواب تو رو خدا
دراز کشیدم ولی چشمهامو نبستم
- شما اینجا چی کار میکنید ؟
- اوف ، خانوم و نگاه کن ، ما از صبح معطلیم شما از خواب ناز بیدار بشید
- سرم درد میکنه
- دیشب چیزی خوردی ؟
- چیزی ....؟
romangram.com | @romangram_com