#رقاص_های_شیطون_پارت_129
وارد سالن كه شديم صداي داد و فرياد اومد
يه لحظه كپ كرديم ..... با ترس و لرز رفتيم سمت اتاق خواب پسرا
نفس عميقي كشيدم و درو با شتاب باز كردم ..... باز كردن در همانا و ديدن بدن برهنه پسرا همانا
دخترا كه پشتم وايساده بودنو داخلو نگاه ميكردن همراه با من جيغ خفيفي كشيدن و پنج تايي چشمامو بستيم و برگشتيم عقب
بعد از 5 دقيقه صداي خنده ي پسرا باعث شد داد بزنم : اي بي حيا ها د لباس بپوشين ديگه
صداي كيلا اومد...... با خنده گفت:بابا برگردين پوشيديم چرا انقدر يهويي اومدين اخه؟
با اخم برگشتيم اما هنوز چشمامون بسته بود ...... با تته پته گفتم:باز كنيم چشمارو ؟
شروين خنديد و گفت:باز كنين بابا
اروم لاي چشامو باز كردم و بعد از مطمئن شدن از پوشيدگي پسرا نفس عميقي كشيدم و گفتم:دخترا حمله
پنج تايي ريختيم سرشون و تا ميخوردن زديمشون و بعد با خنده و شوخي هر كدوم رفتيم تو اتاقامون
ياد شب نامزدي خودم افتادم چقدر بهم خوش گذشت هـــــــــي.....
قرار بود جشنو تو يه رستوران بگيريم ...... همه چيز اماده بود يعني سامان از قبل اماده كرده بود
دوشي گرفتم و موهامو با سشوار خشك كردم ....... لباسمو پوشيدم و يكم ارايش كردم
كيف دستيمو برداشتم ..... ديگه وقت رفتنه
نگاهي به خودم انداختم و زير لب گفتم:قربون خودم برم كه انقده خوشگلم
از اتاق خارج شدم ..... مثل هميشه زودتر از بقيه اماده شده بودم
با احتياط نشستم رو كاناپه ........ منتظر بچه ها بودم كه بيان ...... پسرا قبل از ما رفته بودن به رستوران
romangram.com | @romangram_com