#پرنسس_مرگ_پارت_208

با این حرف هر سه دست در دست هم از در ساختمان گذشتیم.سوفی سرشو کنار گوشم آورد و گفت:

سوفی:کارت عالی بود!خوب حالشو گرفتی!

من:قبلا هم با همچین جونورایی سر و کار داشتم.می دونم چطوری از پسشون بر بیام.

من:آره.یادم نبود که با اعجوبه ای مثل رایان یه ماه کار می کردی.

سوفی:حتی از اسمشم حالم بهم می خوره.

من:منم.

سوفی:تو که ندیدیش!

سوفی:آره اما راجع بهش خیلی چیزا شنیدم!

من:مثلا چی؟

سوفی:چیزای ترسناک.می گن اون یه انباری داره که پر از سرای مخالفانشه یا شنیدم که یه شکنجه گاه داره که اسیراشو اونجا شکنجه می کنه!

من: باید بگم که من اون شکنجه گاه رو دیدیم.واقعا ترسناک بود .باورت نمی شه سوفی!اون می خواست منم شکنجه کنه!اگه غش نکرده بودم تا حالا باید جسدمو تحویل می گرفتی!

romangram.com | @romangram_com