#پرنسس_مرگ_پارت_176

سوفی:بگو دیگه!

من:باشه بابا!تو مسیر اومدن به انجلند اینو فهمیدم.می دونستی تمام بدبختی های من به خاطر دو تا ستاره ی سیریشه!

سوفی:ستاره!منظورت چیه؟

من:وقتی داشتیم به انجلند پرواز می کردیم خود ستاره ها باهام حرف زدن!اونا می گفتن که مغز منو گاهی تصاحب می کنن.یکی شون مثل شیطان بود.همش منو وسوسه می کرد تا راه اشتباهو انتخاب کنم، اون یکی هم برعکسش!

سوفی:این یعنی دوتا بودن!

من:آره!ستاره سیاه و آبی!هر دو شون می گفتن من نباید تبدیل می شدم.می گفتن این تبدیل نظم نیرو هامو کاملا به هم زده.قبلا هم همچین منظم نبود اما حالا که فکرشو می کنم می بینم حق با اوناس.

سوفی:درباره علت به وجود اومدنشون چیزی بهت نگفتن؟

من:نه.فقط در همین حدی که بهتون گفتم بهم اطلاعات دادن!گفتن خودم به زودی جواب این معما رو می فهمم!

سوفی:وای!من که کلا هنگ کردم!موضوع داره خیلی پیچیده می شه!

من:درسته.یه گره کور رو به رومونه که تا بازش نکنیم نمی تونیم بقیه مسیر رو ادامه بدیم.

سوفی:آره اما فعلا مشکل ما چیز دیگس!

romangram.com | @romangram_com