#پرنسس_مرگ_پارت_169


سوفی:آره...می تونه.دلت واسش تنگ شده نه؟

من:حتی یه بارم ندیدمش.سر زایمان من مرد.

سوفی:متاسفم.

من:متاسف نباش.مرگ حقه.یه روزی هممون به این حق می رسیم.

سوفی:درسته اما.....

صدای موریا مانع ادامه ی حرفش شد:سرورم!پیداش کردم!

با این حرف هر دو کنار موریا ایستادیم و به چیزی که توی دستش بود خیره شدیم.خودش بود.کریستال سیاه.بالاخره به دستش آوردم.

کریستال سیاه حالا از آن منه.قدرت بی نهایت اون سدی می شه در برابر دشمنانم تا بفهمند که در افتادن با پرنسس مرگ چه عواقبی داره.عواقبی که کمترین ضررش مرگه!این سنگ یه نشانست!یه نماد!نماد قدرت من!این قدرت تا ابد متعلق به منه!فقط من و کسی نمی تونه اونو ازم بگیره حتی پدرم!

در همون لحظه صدایی رشته افکارمو پاره کرد:

صدا:تو می تونی خیلی کارای دیگه انجام بدی لیا!مثل تصاحب سرزمین تاریکی!


romangram.com | @romangram_com