#پرنسس_مرگ_پارت_162
اینو گفت و سوار شد.منم از رو زمین بلند شدمو پشت سرش سوار اژدهای خوشگلم شدم.توی ذهنم بهش فرمان دادم پرواز کنه:
من:موریا!می تونی پرواز کنی!
موریا:فرمانتون اطاعت می شه.
بال هاشو تکون داد.با هر بالا پایین شدن بالش باد شدیدی ایجاد می شد و موهامو بهم می ریخت.کم کم از زمین فاصله و به آسمان اوج گرفتیم.
هوا یکم سرد بود.در آسمان آبی انجلند ابر های سفید به شکل های مختلف دیده می شدن.از پایین درختان سرسبز کاج چشم ها رو خیره می کردن و رود خونه های پر آبی که به بزرگی دریا بودن و شگفتی رو به معنای واقعی نشون می دادن.امکان نداشت همچین چیز هایی در ایولند"وجود داشته باشه.در اون شهر نفرین شده چیزی جز سیاهی و زشتی وجود نداشت.جایی که روز به روز صدای ناله ی ارواح سرگردان به گوش می رسید و تن هر جنبنده ای رو به لرزه در می اورد.ایولند بیشتر به یه شهر مردگان شباهت داشت.یه شهر ترسناک که ابلیس عاشقش بود.اونجا رو مرکز فرمانرواییش گذاشت تا به همه نشون بده اون چیزی که اون شهر رو ترسناک می کنه ابلیسه نه ارواحی که درش شیون می دن.می خواست به همه ثابت کنه که قدرتمنده و شکست ناپذیر اما خودش بهتر می دونست که هرگز این چنین نیست.می دونست بالاخره به دست یکی از بین می ره.کسی که خیلی از آدمای روی زمین منتظرشن!کسی که عدل واقعی رو به همه نشون می ده!خودشم خوب می دونست عاقبت سجده نکردن به آدم فنا و نابودیه اما باز هم کار خودش رو کرد.حالا من...لیا..دختر همون ابلیسیم که رانده شد.نمی دونم خوب باشم یا بد!مثل پدرم باشم یا نباشم!دست دوستی بدم یا دشمنی؟کدومش درسته؟کدومش؟
یه صدای خش دار توی ذهنم صدا داد:
صدا:تو خوب نیستی لیا!تو همون کسی هستی که راحت می دره و می کشه و نابود می کنه!تو همون کسی هستی که قراره جا پای پدرش بذاره!سرنوشت تو اینه لیا!قبولش کن!
من:تو کی هستی؟
صدا:همون نیرویی که مخالف خوبیه!همون قدرتی که توی وجود توئه!همون ستاره ای که به ظلمت شبه!
من: تو یه ستاره ای؟!تو..تو می تونی حرف بزنی!
صدا:اگه لازم باشه چرا که نه!
romangram.com | @romangram_com