#پرنسس_مرگ_پارت_160

با این حرف من موریا چشماشو بست و بعدش تبدیل شد.رو به سوفی کردم و گفتم:

من:سوفی!سوار شو.موریا مارو می رسونه!

چهرش تعجب زده بود.طبق معمول چشماش قد نعلبکی بودن و دهنش باز باز.انگار از دیدن تبدیل موریا این طوری شده بود.جلو رفتم و روبه روش ایستادم.دستمو جلو صورتش تکون دادم.یهو از جاش پرید:

سوفی:چیه؟چی شده؟اینجا کجاس؟من کجام؟تو کی هستی؟این چیه اینجاس؟جواب بده!

با تموم شدن جملاتش نتونستم جلو خودمو بگیرم و پقی زدم زیر خنده.این دختر یه نمونه بی نظیر بود.یه دلقک به تمام معنا.واقعا تو اون لحظه داشتم از خنده می مردم.دست و پاهام شل شد و افتادم رو زمین همون طور رو زمین هلیکوپتری زدم:

من:وای خدا..ههه...مردممممم...ههههههههههه....روانم منفجر شد!هههههاهاههاهاهاهاه.......

تو همون لحظه به خودش اومد و لگدی نثارم کرد:

سوفی:مرض!واسه چی می خندی بی تربیت!

من:ههههه...تو...تو داری به من می گی مرض اون وقت من بی تربیتم؟

سوفی:آره دیگه!من با تو گشتم که این طوری شدم!

من:واقعا!خوب می خواستی نگردی!

romangram.com | @romangram_com