#پرنسس_مرگ_پارت_158
من:آره.هزار بار بهم گفتی.
سوفی:پس صد رحمت به کر که از تو شنوا تره!
من:اینو کاملا باهات موافقم!
سوفی:تو ولت کنن تا شب همش حرف می زنی نه؟!
من:آره.
سوفی:می گم دیوونه ای باور کن!مگه خودت الان نگفتی وقت نداری!پس چرا وایسادی قصه رستم و سهراب واسه من می گی؟خوب بریم دیگه!
من:وای!راست می گیا!کلا وقتی حرف می زنم آلزایمرم اود می کنه!
سوفی:باشه توئم!حالا تا دوباره فراموش نکردی بیا بریم!
من:باشه بریم.
با هم از کلبه خارج شدیم.موریا به درختی تکیه داده بود و چیزی زیر لب می خوند.کنارش ایستادم و گفتم:
من:خیلی منتظرت گذاشتم؟
romangram.com | @romangram_com