#پرنسس_مرگ_پارت_120

من:آره!راست می گیا!چه موضوع مهمیم فراموش کرده بودم!

صدا:خوب......نمی خوای بری و پدرشو در بیاری؟!

من:چرا...چرا..پس بریم!

صدا :بزن بریم.

از روی تخت بلند شدمو از اتاق زدم بیرون.هنوز سر میز نشسته بودن و غذا می خوردن.نا مردا چه بی خیالم می خورن.رایان که هیچی ولی آبتین دیگه نباید واسه من یه غذای درست و درمون جور می کرد!مثل این که آقایون وقتی دارن لقمه می بلعن همه عواطفشون ساقط می شه!

چشم بسته خودمو به میز رسوندم.نمی خواستم دوباره چشمم به اون سوپ چندش بیوفته و معدم دوباره قاطی کنه.همون طور راه رفتمو کنار صندلی رایان ایستادم:

من:رایان.

رایان:چته.

من:چته و چی!درست حرف بزن بی فرهنگ!

رایان:من هرجور دوست داشه باشم حرف می زنم.حالا بنال ببینم چی می خوای.

من:خیلی خوب..می گم!

romangram.com | @romangram_com