#پرنسس_مرگ_پارت_113
من:آره! اصلا همینه که می گی!برام فقط در حد یه سلاحه نه بیشتر!مثل تو نیستم که بشه همه چیزم!
آبتین:چون لیاقتشو نداری!
من:آره من لیاقتشو ندارم!از همون بچگی فهمیدم که لیاقتشو ندارم!خوب شد!راضی شدی!حالا دست از سرم بردار!
آبتین:احمق بودی رایان!احمق!خیلی راحت از قلبت بیرونش کردی!
من:پس چی!مثل تو باشم!
آبتین:الان وقت دعواس اصلا!فعلا بذار زنده بمونه بعدش راجع بهش حرف می زنیم!
من:انقد فک زدی که حواسم ازش پرت شد!
بالای سر لیا ایستادم.رنگ صورتش پریده بود و دور چشماش سیاه شده بود.نبضشو گرفتم.خیلی کند می زد.اون قدر کند که احساس می کردی نمی زنه!
افرا برگشت.ظرف آب و طناب رو ازش گرفتم.باید یه نوع مراسم خاص انجام می دادم تا خون دوباره مثل قبل توی رگهاش جرایان پیدا کنه. پاهاشو با طناب بستم.ظرف آب رو کنار سرش گذاشتم و زخم کوچیکی سر انگشتم ایجاد کردم و گذاشتم خون وارد ظرف بشه.شروع کردم به خوندن اوراد:اایدروی درایل افور تیبلس .....
پاهاش شروع کردن به تکون خوردن و کم کم مثل حالت تشنج کل بدنش لرزید.بازم به خوندن ادامه دادم و صدام با هر کلمه بلند تر شد:سورفیوم گریگن لاچنری گومیوم......
romangram.com | @romangram_com