#پونه_1__پارت_179
بعد رفتم سمت خيابون که بازم دنبالم اومد.عصباني بودم، داشت بدتر عصبانيم مي کرد.وايسادم و گفتم:
_ مي دوني چيه؟اصلا من هم از تو، هم از اون خواهرت و هم از بابام و نگين از همه تون بدم مياد.بدم مياد.بدم مياد.حالا برو راحتم بذار.
حرفمو که زدم، همين که صداي بوق ماشينو شنيدم برگشتم.ماشين شوهر خاله بود و کاوه پشت فرمون نشسته بود.
با ديدن اون سريع به سمتش رفتم و وقتي رسيدم سلام کردم:
_ سلام پسر خاله.
_ سلام پونه کوچولو.حالت خوبه خواهري؟
سرمو تکون دادم .در ماشينو باز کردم و کنارش نشستم.
وقتي داشتم درو مي بستم کاوه پرسيد:
_ اين کيه؟
پرسيدم:
_ کي؟
و اشاره شو سمت آرمين ديدم .وايساده بود و بهت زده ما رو نگاه مي کرد.با بي تفاوتي گفتم:
_پسر عمه ي بابامه.
کاوه آهاني گفت و ماشين راه افتاد و من که به آرمين نگاه مي کردم سرمو چرخوندم و به رو به زل زدم...
سعي مي کنم اون آخرين تصوير...همون موقع که به حالت بهت زده وايساده بود تو ذهنم نگه دارم اما خيلي زود محو ميشه و من چشمامو باز مي کنم و آه مي کشم و بعد بي معطلي و قبل از اينکه پشيمون بشم شماره شو ميگيرم که بهش زنگ بزنم.چند بار ميگيرم ،اما هر بار يا مشسغوله يا در دسترس نيست و کلافه م ميکنه.اما بالاخره پيغامگير آخرين بار روشن ميشه:
_ سلام.شما با همراه آرمين فرهمند تماس گرفتين.من نيستم.اگه کار مهمي دارين بعد از شنيدن صداي تق پيغامتونو بذارين.تق...
صداي تقي رو که خودش با دهن در آورده ميشنوم و ياد شيطنتا و شوخياش مي افتم و لبخند گذرايي روي لبام ميشينه.اما زود به خودم ميام.بايد حرف بزنم.
براي همين شروع مي کنم:
_ سلام آرمين.اميدوارم حالت خوب باشه و هر جا هستي دلت شاد و لبت خندون باشه.چند بار بهت زنگ زدم اما يا در دسترس نبودي يا مشغول بود.
راستش مي خواستم در مورد موضوع مهمي باهات حرف بزنم.آرمين!من تصميم خودمو گرفتم.خيلي،خيلي در مورد علاقه به تو شک و ترديد داشتم اما اين ترديدهايي که داشتم همه شون بي خود بودن و شايد همه ش بهونه بودن واسه اين که فکر تو رو از سرم بيرون کنم.ولي نشد.حتي به خاطر همين قضيه پسر خاله م کيان که نامزدش شده بودم نامزديشو باهام به هم زد.اما با همه ي اينا بالاخره تصميم گرفتم کاري رو که مدتي بود مي خواستم انجام بدم و نمي تونستم عملي کنم.آرمين من...مي خوام ديگه به تو فکر نکنم.مي خوام فراموش کنم علاقه اي نسبت به تو دارم و حتما خودت مي دوني چرا؟به خاطر همه ي اون دلايلي که خودتم ازشون با خبري.واسه خاطر باران و آرمان و همينطورم واسه خاطر خودت.
آرمين اين علاقه تنها چيزي که با خودش به همراه داره رنج و بدبختيه.پس بهتره تو هم منو فراموش کني و ديگه در موردم فکر نکني.خب ديگه من...من حرفام تموم شد.خداحافظ.
دکمه رو که ميزنم و تماسو قطع ميکنم.گوشي رو بلافاصله خاموش مي کنم. اشکي رو که توي چشمام جمع شده، با فشار پلکام روي هم، پايين ميفرستم .خم ميشم و صورتمو بين دستام قايم مي کنم و هق هق مي کنم.خيلي تلخه و خيلي سخت يه چنين وداعي.اما من کار خودمو کردم.تموم شد.حالا بايد اون علاقه رو توي قلبم دفن کنم که ازبين بره.نبايد ديگه به آرمين فکر کنم.
نمي دونم چه مدت ميگذره و من به همون حالت باقي مي مونم اما وقتي سر بلند مي کنم و کمرمو راست مي کنم احساس ميکنم ناي بلند شدن ندارم.چند دقيقه اي رو ميشينم و به بازي بچه هايي که دورتر توپ به دست دنبال هم مي کنن نگاه مي کنم.صداي خنده هاشونو ميشنوم و با حسرت تو دلم ميگم اي کاش هيچ وقت بزرگ نشده بودم.اي کاش همون پونه کوچولو باقي مي موندم. بعد گوشيمو از هم باز مي کنم.سيمکارتشو در ميارم.دوباره سر همش مي کنم .بلند ميشم.کيفمو روي شونه م جا به جا مي کنم و راه ميفتم.حين رفتن گوشي رو که تمام اطلاعاتشو قبلا پاک کردم، ميندازم لاي بوته هاي اطراف و سيمکارتو هم وقتي ميرم کنار حوض آب ميندازم توي آب.با اين کارم احساس سبکي مي کنم.حالا ديگه حس مي کنم يه کم حالم بهتر شده.کنار حوض مي ايستم و يه مشت آب به صورتم ميزنم و نفس عميقي مي کشم و دوباره به راهم ادامه ميدم.بايد برگردم خونه.حتما تا الان نگرانم شدن....
romangram.com | @romangram_com