#پونه_1__پارت_177


در حاليکه سکسکه مي کردم و هنوز صورتم از اثر گريه ي زياد نمدار بود، لباسامو جمع کردم و ريختم توي ساکم.حال خيلي بدي داشتم.فکر اينکه باهام مثل يه موجود ضافي برخورد شده بود، بدجوري داشت اذيتم مي کرد.احساس يه آدم فريب خورده رو داشتم.ديگه به هيچ کس اعتماد نداشتم.صداي تقه ي در اتاقو شنيدم اما توجهي نکردم.نمي خواستم توي اون خونه ديگه با کسي حرف بزنم.حتي نمي خواستم هيچ کدومشونو ببينم.آخه براي چي بايد ميديدمشون؟!همه شون به نظرم دروغگو بودن.ديگه نمي خواستم توي اون خونه بمونم.به کاوه زنگ زده بودم و ازش خواسته بودم بياد دنبالم و قرار شده بود بياد.ديگه چيزي به رسيدنش نمونده بود.ديگه بايد ميرفتم.

_ پونه!درو باز کن.

صداي آرمينو شنيدم.چشماي خيسمو با آستين لباسم خشک کردم.بلند شدم و ساکمو برداشتم.کيفمو روي شونه م انداختم و به طرف در رفتم.قفلشو باز کردم و به آرمين که پشت در وايساده بود نگاهي انداختم.اونم به من و ساک توي دستم نگاه کرد.از کنارش گذشتم و خواستم برم سمت پله ها که صدام کرد:

_ پونه!کجا داري ميري؟!

جوابشوکه ندادم سريع اومد و جلومو گرفت:

_ کجا؟!

بدون اينکه نگاش کنم جواب دادم:

_ برو کنار.مي خوام برم.

_ آخه کجا؟!

در جوابش فقط سکوت کردم و اون دستشو به سمت ساکم جلو برد:

_ مي دونم از دست من و بابات خيلي ناراحتي ولي اينا همه ش به خاطر خودت بوده باور کن.

دسته ي ساکمو محکم گرفتم توي دستم.نگاه تندي بهش انداختم.مي خواست کارشونو توجيه کنه:





_ من با تو هيچ حرفي ندارم.دستتو بکش.

دستشو عقب کشيد و گفت:

_ من فقط مي خواستم به تو و پدرت کمک کنم.همين.

پوزخند زدم و خواستم از کنارش رد بشم اما اجازه نداد.با عصبانيت به ديوار خيره شدم و گوشه ي لبمو جويدم.

_ چرا نميذاري برات توضيح بدم؟

گفتم:

_ هيچ توضيحي وجود نداره.برو کنار.

دستشو به ديوار گرفت و گفت:

_ مادرت تو رو فرستاد پيش پدرت چون بدهکار بود.نمي خواست اجازه بده تو توي اون وضعيت سخت زندگي کني.

شنيدم اما باور نکردم و با اخم از کنارش رد شدم.فکر مي کردم داره بازم دروغ ميگه که منو اينجا نگه داره و از خودم پرسيدم آخه چه سودي از اين کار ميبره؟ از پله ها پايين رفتم و و قدم به سالن گذاشتم.اثري از سيمين و نگين نبود.قهر کرده بود و با نگين رفته بودن خونه پدرش.

پدرم که روي مبلي نشسته بود و پيشونيشو تکيه داده بود به دستاش با اومدن من سرشو بلند کرد و با ديدنم از جاش پا شد:

_ پونه!بابايي!

گفتم:

_ من دارم ميرم.يه ساعت پيش به پسر خاله م زنگ زدم الان ديگه بايد برسه.

بعد ساک به دست از جلوي پدرم رد شدم و رفتم سمت در خروجي و وقتي هم صدام کرد عصباني جوابشو دادم:

romangram.com | @romangram_com