#پونه_1__پارت_173


_ بس نمي کنم.

سيمين با صداي جيغ مانندي داد زد و دل منو خالي کرد.يعني چي؟مادرم منو نخواد؟اين حرفش چه معني داشت؟!

_ من به زور از پس بچه ي خودم بر ميام اون وقت تو مي خواي دختر يکي ديگه روواست بزرگ کنم...

_ مي فهمي چي ميگي؟پونه دختر منه.يکي ديگه کيه؟!

با قدماي لرزون از اتاق اومدم بيرون و به سمت پله ها رفتم.تموم وجودم مي لرزيد.صداي دعوا کردنشونو مي شنيدم و از ناراحتي داغ شده بودم.به بالاي پله ها که رسيدم ديدم سيمين داره توي سالن راه ميره و پدرم نشسته روي مبلي وصورتشو بين دستاش قايم کرده. آرمين و نگين هم جلوي آشپزخونه وايساده بودن و تماشا مي کردن.خبري از باران نبود و هيچ کس هم متوجه من نشد.

_ دختر من که نيست!

بابا جوابشو نداد و اون بالاي سرش وايساد و آمرانه گفت:

_بايد...بايد بفرستيش بره.

بابا بازم جوابشو نداد و آرمين به جاش گفت:

_ تو چرا حرف زور ميزني.پونه دختر فرامرزه و حق داره نگهش داره...

سيمين برگشت سمت آرمين و با لحن خيلي تندي خطاب بهش گفت:

_ تو يکي حرف نزن که هر چي مي کشم از دست توئه.

آرمين با اخم نگاش کرد و گفت:

_ من؟تقصير من چيه؟

سيمين رفت سمتش و گفت:

_ تو به فرامرز گفتي پونه رو بياره اينجا پيش خودش بمونه.اگه تو نگفته بودي اون هيچ وقت به اين فکر نمي افتاد.

پدر که اين حرفو از سيمين شنيد يهو بلند شد گفت:

_ اصلا هم اينطور نيست.من قبل از اينکه آرمين بهم بگه خودم به اين فکر افتاده بودم.

سيمين يه لحظه ساکت شد اما بعد بازم به حرف اومد:

_ من اين چيزا حاليم نيست.نمي تونه اينجا بمونه.

آرمين دستي به موهاش کشيد و سرشو بالا گرفت و منو که داشتم پايين مي اومدم ديد:

_ ا...پونه...

با اين حرف اون همه سراشونو بالا گرفتن و به من نگاه کردن.روي يکي از پله ها وايسادم و بدون اينکه حرف بزنم فقط نگاشون کردم.پدرم با دهان باز نگام کرد و گفت:

_ پونه...

پرسيدم:

_ داشتين در مورد من حرف ميزدين؟!

سيمين نگام نکرد.

آرمين سرشو با اخم انداخت پايين.رو به پدرم پرسيدم:

_ اين راسته که مامانم نمي خواد من پيشش باشم؟

romangram.com | @romangram_com