#پاورقی__(جلد_اول_)_پارت_58
گفتم:نه.
وشروع کردم به پوشیدن جورابم.بعدم مانتوم رو تن کردم.آرش با تعجب بهم نگاه کرد.کوروش گفت:بذاربیچاره ازخواب بیداربشه بعد برو خونشون...دیشب که تاساعت3اونجا بودی...الان ساعت6:30تازه...کله سحرمیخوای بری اونجاچیکار؟
گفتم:نمیخوام برم پیش بهنام.
آرش گفت:پس کجا میری؟امروزکه کلاس نداری!!!
گفتم:دارم میرم پیش مامان وبابا.
مامان بزرگ که از دستشویی بیرون اومده بود با مهربونی همیشگیش اخمی به صورت توپولش نشوند و گفت:زبونت روگاز بگیرمادر...این چه جورحرف زدنه...بگودارم میرم سرمزارشون...نه اینکه بگی دارم میرم پیششون...بعدشم یک کم وایستا منم میام.
کوروش رو کرد به آرش و گفت:بد نیست...بیا ما هم بریم...پنجشنبه اس...صبح زودم هست میریم برمیگردیم بعد میریم سرمغازه ها.
مانداناگفت:من کلاس دارم...ظهرهم باید برم خونه مادرشوهرم.
کوروش گفت:خوب تونیا...
romangram.com | @romangram_com