#موژان_من_پارت_448
- فعلا .
گوشي و قطع كردم و از جام بلند شدم . ميخواستم دوباره برم سمت اتاق مامان و بابا ولي بعد نظرم عوض شد . تا كي بايد از اتاق خودم ميترسيدم ؟ نفس عميقي كشيدم و در اتاق و باز كردم . تو دلم هي ميگفتم " ببين هيچ چيز ترسناكي وجود نداره ! " ولي خودمم ميدونستم كه خاطره ي بدي از اين اتاق دارم .
لباسام و عوض كردم و دوش گرفتم . يكم سرحالم كرد . تلفن خونه زنگ خورد سيما جون بود . ميخواست حالم و بپرسه . به دروغ گفتم كه خيلي بهم خوش گذشته توي اين چند روز . خوب اون چه گناهي داشت كه حرص بخوره ؟ الكي نگرانش ميكردم كه چي بشه ؟ به سيما جون هم گفتم كه سوگند پيشمه . كه نخواد از زندگيش بزنه و پيشم بياد .
دوست داشتم رادمهر كنارم باشه كه نبود پس ترجيح ميدادم كه كس ديگه اي پيشم نباشه .
براي خودم قهوه درست كردم و روي مبل لم دادم . بعد از اون همه استرس و بحث و جدل چقدر سكوت خونه ميچسبيد . چشمام و روي هم گذاشتم . انگار ميخواستم اتفاقات و با خودم دوره كنم . كاش توي بازي حقيقت يا شجاعت نوبت به من و رادمهر ميرسيد اونوقت ازش ميپرسيدم دوستم داري ؟ از اين فكر لبخند محوي روي لبم نشست . " تا همون جاشم كه بازي كرديم دعوا شد . اگه ادامه پيدا ميكرد چي ميشد ديگه ! " چرا احسان اينجوري برخورد ميكرد ؟
اصلا دركش نميكردم . وقتي كه من براش بال بال ميزدم من و نميديد حالا كه زندگي براي خودم تشكيل داده بودم يادش افتاده بود كه دوستم داره ؟ اين حركت هاي سبكسرانه از احسان بعيد بود .
وقتي گفت عاشقمه قلبم و نلرزوند يعني واقعا ديگه هيچ حسي بهش نداشتم ؟ پس اون عشق پرشوري كه من و به هر كاري وادار ميكرد چي شد ؟
كاش رادمهر بهم ميگفت كه عاشقمه ! اونوقت مطمئن بودم كه سكته كردنم حتمي بود !
فنجون قهوه رو به لبم نزديك كردم خالي شده بود . كي همشو خورده بودم ؟ دوباره از جام بلند شدم همونجور كه به سمت آشپزخونه ميرفتم تا قهوه براي خودم بريزم بلند بلند با مامان و بابا حرف ميزدم :
- مامان نبودي ببيني ديروز چه دعوايي تو ويلا شد ! احسان و كه ميدوني چقدر متين به نظر مياد ؟ يه جوري با رادمهر گل آويز شده بود كه مطمئنم اگه به چشمم ميديدي باورت نميشد .
- فكر كنم رادمهر باهام قهر كرده ! نميدونم ديگه بايد چيكار كنم . دلم ميخواد با فرياد بهش بگم كه عاشقشم ولي انقدر نفوذ ناپذيره كه ميترسم بهش نزديك بشم . از طرف ديگه خودشم آخه هيچي نميگه ! شما ميگين چيكار كنم ؟
وقتي هيچ جوابي از كسي نيومد تازه به خودم اومدم ! داشتم ديوونه ميشدم ديگه . كاش حداقل رادمهر ميگفت كه من برم خونش ! بدجور به وجودش و حمايتاش عادت كرده بودم .
romangram.com | @romangram_com