#موژان_من_پارت_386
صورتم هميشه بي رنگ و رو بود موهام و ديگه ساده با يه كش شل و ول پشت سرم ميبستم و لباساي عجق وجق ميپوشيدم . حتي حرفاي سوگند هم اثري در من نداشت انگار كلا مرتب بودن و از ياد برده بودم .
سوگند دوباره گفت :
- مُوژان كجايي ؟
به خودم اومدم گفتم :
- چيزي گفتي ؟
- آره ميگم امشب به رادمهر بگو ببين چي ميگه .
سري به نشونه ي تاييد تكون دادم .
****
رادمهر برگشته بود خونه سوگند و سيما جون رفته بودن . داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه چجوري يهو اين بحث و بكشم وسط كه خود رادمهر كارم و آسون كرد . روي مبل كنارم نشست و گفت :
- خوب امروز چيكارا كردي ؟ تعريف كن .
مثل هميشه بي حوصله نبودم خودشم اينو فهميده بود انگار . واقعا پيشنهاد سيما جون سرحالم كرده بود آروم گفتم :
- امروز مامان اومده بود پيشم .
romangram.com | @romangram_com