#موژان_من_پارت_349
- باشه عزيزم . برم به مامانت بگم ظهر راه بيفتيم .
- مامان هست اون ورا ؟ ميخوام باهاش حرف بزنم .
- نه عزيزم مامانت نيست الان تا شب ميرسيم خونه ميتوني باهاش حرف بزني .
- باشه پس ظهر راه بيفتينا .
- چشم بابا .
- پس فعلا خداحافظ .
- خداحافظ .
بعد از اينكه گوشي رو قطع كردم بازم اضطراب داشتم . براي جفتشون صدقه گذاشتم تا رفع بلا بشه ازشون ولي دلم آروم نميشد . كاري هم از دستم بر نمي اومد جز اينكه منتظر باشم تا بيان خونه . انقدر داشتم به خوابم فكر ميكردم كه ذهنم از همه جا پرت شده بود .
تلفن زنگ خورد سريع به سمتش رفتم و جواب دادم . صداي گرم رادمهر توي تلفن پيچيد :
- سلام
با همون اضطراب و دستپاچگي جوابش و دادم انگار متوجه شد چون گفت :
romangram.com | @romangram_com