#موژان_من_پارت_187

- خوب منم دارم ميبرمت خونت !

نگاهش كردم و حرفي نزدم اين بار كلافه و عصبي گفت :

- نترس توي اين 4 روز نميخورمت . پيش من در اماني !

از اينكه فكرم و خونده بود خجالت كشيدم . خوب حق داشتم از كجا معلوم به سرش نزنه و كار احمقانه اي انجام نده ؟ البته از رادمهر بعيد بود ولي خوب اونم مرد بود ! ديگه اسلامم كه دست و پاش و نبسته بود تا با خيال راحت قبول كنم و برم پيشش ! زن قانونيش بودم و ميتونست بدون هيچ عذاب وجداني هر كار دوست داره بكنه . اين مامانمم عجب آشي واسم پخته بودا ! حالا چي ميشد به اين نميگفتي ؟

سعي كردم به روي خودم نيارم گفتم :

- من از چيزي نترسيدم . فقط توي خونه ي خودم راحت ترم .

از در اتاق داشت ميرفت بيرون گفت :

- ميل خودته من همه حرفارو بهت زدم . الانم ميرم . حوصله ندارم وايسم با تو كل كل كنم .

از فكر اينكه تنها بشم يهو ترسيدم مخصوصا با حرفايي كه رادمهر بهم زده بود . تا حالا شبا تنها نمونده بودم خونه . هميشه مامان و بابا بودن مخصوصا شبا ! نفسم و پر صدا بيرون دادم و پيشش رفتم داشت كت اسپرتش و تنش ميكرد كه بره گفتم :

- صبر كن وسايلم و جمع كنم الان ميام .

بدون اينكه صورتش تغييري بكنه گفت :

- تو ماشين منتظرت ميمونم . همه ي درارو قفل كن .

romangram.com | @romangram_com