#موژان_من_پارت_181
گفتم :
- پس برو تو پذيرايي بشين برات چاي بيارم الانا ديگه لازانيامون هم آماده ميشه .
- باشه ممنون .
رادمهر رفت و من دو تا فنجون چاي ريختم و پيشش برگشتم خيلي خودموني روي مبل نشسته بود و داشت با ريموت كانالارو عوض ميكرد . چاي و جلوش گذاشتم تشكري كرد و دوباره نگاهش و به تلويزيون دوخت توي همون حالت گفت :
- مامان اينا كي ميان ؟
- 4 - 5 روز ديگه . تو از كجا فهميدي ؟
- مامانت زنگ زد گفت هواي تورو داشته باشم تو اين مدت تنهايي .
كاش به مامان ميگفتم به كسي نگه كه تنهام سكوت كردم و چيزي نگفتم .
توي سكوت چاييامون و خورديم . به آشپزخونه برگشتم تا به لازانيا سر بزنم . حاضر بود . ميز شام و چيدم و رادمهر و صدا زدم . نگاهي به لازانيا كه شل و وارفته شده بود انداخت و خنديد . براي جفتمون غذا كشيدم و مشغول خوردن شدم . با اينكه ورقه هاي لازانياش زيادي پخته بود ولي خوشمزه شده بود . حداقل شكم و كه سير ميكرد . رادمهر گفت :
- خوب شد مجبور نيستم هر روز دستپختت و بخورم .
اخمي كردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com